حرف سنجیده

گاهی آدم از یه کسانی یه حرفایی میشنوه که حیران میمونه...

دیشب حدودای ساعت ۱ بود که محمد بچه عمورضا یه جک واسم فرستاد بهش گفتم برو بابا حوصلتو ندارم اونقدر خسته و از دنیا شاکیم که حوصله تو یکی رو ندارما.بچه ۱۸ ساله شروع کرد به نصیحت کردن من  میگفت اصلا بهت نمیاد ناراحت باشی و غصه نخور پیر میشی یه حرف جالبی زد. گفت:"زندگی مثل آمپول زدنه هرچی بیشتر سفت و سخت بگیری بیشتر دردت میاد"

حرفش خیلی قشنگ بود ولی من حالم خراب تر از این حرفاست که زود روبه راه شم...

...

خیلی دلم گرفته و غمگینم...

چرا کارشناسی ارشد باید مایه ناراحتی من باشه... باید بشینم بخونم واسه کنکور بهمن امسال...

خسته از زمان

ناراحتم...

از همه چیز و همه کس و همه جا و همه کار...

خلاصه از زمین و زمان خسته ام...

از کارای روتین و بی تنوع خسته ام...از قوچان کارهای مربوط به خونه بابابزرگ خسته ام...

دلم هوای تمیزکوه میخواد...

دلم صدای رودخونه و سرسبزی طبیعت بکر میخواد

... دلم توجه خدا رو بهم میخواد...

خسته ام....

عجب ...

دیروز بعدازظهر مامان رفت دوره قرآن بابا هم سرکار بود اکرم دانشگاه.من خواب بودم که الهام رفت خونه دوستش. یه لحظه از خواب پریدم دلم شور زد زنگ زدم ببینم الهام کجاست دوازده بار شمارشو گرفتم جواب نداد زنگ زدم خونه دوستش گفتم الهام اونجاست؟تا الهام گفت الو با فریاد بهش گفتم الووو زهر مار بیشعور نگران شدما کجا رفتی تو؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟گفت گوشیم سایلنت بود و ویبرش هم خاموشه متوجه نشدم .باشه الان با اکرم محمدپور میام خونه.وقتی اومد خونه دم در یه دعوایی باهاش کردم اونم معذرت خواهی کرد و رفتن توی اتاق.خیلی دلم شور میزد و عصبی بودم .

اکرم محمدپور یه پسرخاله داره که۱۸ سالشه به الهام ما پیله شده و میگه من دوسش دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم.

اکرم محمدپور از اتاق اومد بیرون و به من قضیه رو گفت منم زدم به سیم آخر گوشی تلفن رو ورداشتم به پسرخاله هه زنگ زدم و هرچی که به دهنم اومد بهش گفتم . گفتم بچه تو خجالت نمیکشی نه تحصیلاتی و سنی و سربازی نه شغلی نه درآمدی نه شعوری نه خانواده به آدم حسابییی نه قیافه ای هیچی نداری به چه امیدی همچین حرفی میزنی؟ها؟

بعد مامان اکرم محمدپور با دخترش کار داشت اومد در خونه منم رفتم دم در بهش گفتم خانوم محمدپور به خواهرزادتون بگین مزاحم الهام نشه و حد خودشو بدونه وگرنه حالشو جا میاریما!این چه وضعیه اگه مامانم بفهمه خیلی واستون بد میشه ها!

اونم عذرخواهی کرد و گفت باشه همین الان میرم به باباش زنگ میزنم میگم پسرشو جمع کنه.یه خورده دلم آروم شد و رفتم دوش گرفتم.بعدش فهمیدم بیخودی دلم شور نمیزنه...

مامان که از دوره قرآن و اکرم هم از دانشگاه اومد گفتم مامان خیلی سرم درد میکنه بریم یه دور بزنیم؟همه موافقت کردن.

وقتی برگشتیم و همه رفتن خونه داشتم با مامان چادر ماشونو میکشیدم که قضایای امروزو براش تعریف کردم مامان هم گفت آفرین کار خوبی کردی...

سرم به شدت درد میکرد مامان واسم چای نازه دم خوش عطر آورد شامم رو هم زودتر واسم آماده کرد و خوردم و استثنااٌ زود خوابیدم. 

خواب

وای دیشب چه خوابای عجیب غریبی میدیدم ...

از صبح که بیدار شدم سرم درد میکنه .

شام کباب خونگی خورده بودم و دیروقت خوابیدم ولی خوابم خیلی آشفته بود

دلیل دیدن خوابهای ترسناک و آشفته چیه؟

جمعه

جمعه بعدازظهر خیلی حوصلم سر رفته بود با مامان و اکرم و الهام حاضر شدیم رفتیم دوری بزنیم.

غروب بود که توی کمربندی با صدای موسیقی بلند داشتیم دور میزدیم که دیدم یه سمند سفید جلومه سرعتش کم بود ازش سبقت گرفتم وقتی دقیقا کنارش قرار گرفتم دیدم به به داریوش خان پسرعموی گرامیمه . گفتم اٍ داریوش! همزمان مامان و اکرم و الهام برگشتن نگاش کردن.دیدم اٍ اینم نفیسه دخترخالشه که جلو نشسته دارن رانی میخورن و دور میزنن!!!!!!! نفیسه ما رو دید خیلی جا خورد ! منم یه بوق زدم داریوش هم دستی تکون داد و رد شدم .

داریوش ۲۳ سالشه و نفیسه۲۲.داریوش خیلی هیکل و قدبلنده ولی نفیسه قدش کوتاست داریوش۱۴۵ کیلویه!داریوش دیپلمه ولی نفیسه دانشجوی ترم۶ ترجمه زبان انگلیسیه.داریوش بچه پولداره و نفیسه معمولی.

ولی از این حرفا گذشته نفیسه خیلی داریوش رو دوست داره . درسته که ما همه فامیل دوست داشتنی هستیم و داریوش هم به تبعیت از فامیل ٬بانمک و دوست داشتنیه ولی نفیسه خیلی باحال بهش ابراز علاقه میکنه...

داریوش شیطون رو نکرده بود با نفیسه بیرون میرن٬ میچرخن و خوش میگذرونن...

با این تفاسیر بعد از سالگرد عموعلی یه عروسی افتادیم.

وقتی رسیدیم خونه هرکی یه مدل میداد و میگفت مامان اینجور لباس بره عروسی داریوش خوبه؟!

مجلس

دیروز خونه زن عمو اکرم شون دوره قرآن دعوت بودیم که آش هم داشت.ولی اصلا به من خوش نگذشت...

از همه اونایی که توی اون جمع بودن بدم میومد فقط از روی ادب باهاشون حرف میزدم راستش من فقط به خاطر آشه رفته بودم!

اه اه اه اونقدر بدم میاد از بهناز (دوست پریسا دخترعموم) ...

 

از اونجایی که هم اعظم هم پریسا هم اکرم هم الهام و هم عمه درشت هیکل و چاقن یه خانومه فکر کرده بود بهناز هم دختر عموی ماست پریسام برگشت بهش گفت نه حاج خانوم مگه هرکی چاق بود فامیل مایه! همین سوژه شد و یه خورده خندیدیم!

بعد از دوره قرآن با مامان و الهام یه چرخی زدیم و دلم باز شد.

اوه راستی دیروز آقای خوش بیان(حسابدار بازنشسته کانون) به من اس ام اس داد روز زن رو بهم تبریک گفت داشتم از تعجب شاخ در میاوردم! توی این زمونه پیرمردا هم بلا شدن اس ام اس میدن!!!!

روز دختر که هیچکی یادش از ما نمیاد روز زن هفت هشت ده تا اس ام اس تبریک داشتم.فکر کنم اینا همه میخوان با اعصاب آدم بازی کنن ها.دلشون حرف درشت میخوادا !

چرا؟

چی باعث میشه آدما روی تصمیمشون نمونن؟چرا بعضی تصمیمایی که میگیریم و خیلی هم واسمون مهمه که بهش عمل کنیم اما عمل نمیکنیم؟

چندتا تصمیم قاطع گرفته بودم ولی الان که وقت عملی کردنشونه مستاسلم...