دیروز بعدازظهر مامان رفت دوره قرآن بابا هم سرکار بود اکرم دانشگاه.من خواب بودم که الهام رفت خونه دوستش. یه لحظه از خواب پریدم دلم شور زد زنگ زدم ببینم الهام کجاست دوازده بار شمارشو گرفتم جواب نداد زنگ زدم خونه دوستش گفتم الهام اونجاست؟تا الهام گفت الو با فریاد بهش گفتم الووو زهر مار بیشعور نگران شدما کجا رفتی تو؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟گفت گوشیم سایلنت بود و ویبرش هم خاموشه متوجه نشدم .باشه الان با اکرم محمدپور میام خونه.وقتی اومد خونه دم در یه دعوایی باهاش کردم اونم معذرت خواهی کرد و رفتن توی اتاق.خیلی دلم شور میزد و عصبی بودم .
اکرم محمدپور یه پسرخاله داره که۱۸ سالشه به الهام ما پیله شده و میگه من دوسش دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم.
اکرم محمدپور از اتاق اومد بیرون و به من قضیه رو گفت منم زدم به سیم آخر گوشی تلفن رو ورداشتم به پسرخاله هه زنگ زدم و هرچی که به دهنم اومد بهش گفتم . گفتم بچه تو خجالت نمیکشی نه تحصیلاتی و سنی و سربازی نه شغلی نه درآمدی نه شعوری نه خانواده به آدم حسابییی نه قیافه ای هیچی نداری به چه امیدی همچین حرفی میزنی؟ها؟
بعد مامان اکرم محمدپور با دخترش کار داشت اومد در خونه منم رفتم دم در بهش گفتم خانوم محمدپور به خواهرزادتون بگین مزاحم الهام نشه و حد خودشو بدونه وگرنه حالشو جا میاریما!این چه وضعیه اگه مامانم بفهمه خیلی واستون بد میشه ها!
اونم عذرخواهی کرد و گفت باشه همین الان میرم به باباش زنگ میزنم میگم پسرشو جمع کنه.یه خورده دلم آروم شد و رفتم دوش گرفتم.بعدش فهمیدم بیخودی دلم شور نمیزنه...
مامان که از دوره قرآن و اکرم هم از دانشگاه اومد گفتم مامان خیلی سرم درد میکنه بریم یه دور بزنیم؟همه موافقت کردن.
وقتی برگشتیم و همه رفتن خونه داشتم با مامان چادر ماشونو میکشیدم که قضایای امروزو براش تعریف کردم مامان هم گفت آفرین کار خوبی کردی...
سرم به شدت درد میکرد مامان واسم چای نازه دم خوش عطر آورد شامم رو هم زودتر واسم آماده کرد و خوردم و استثنااٌ زود خوابیدم.
+ نوشته شده در هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط افسانه
|