کوچ

سلام !

من اومدم با یه خبر جدید :

داریم با خانواده نقل مکان میکنیم به مشهد !

انشاا... پست بعدی رو از مشهد مقدس میزارم

قضیه کوچ کردنمونو با داستانها و اتفاقاتی ک افتادم میگم .

کوه

آقا پنجشنبه غروب خونه نشسته بودیم دیدیم هوا خوبه گفتیم چ کارکنیم متفق القول تصمیم گرفتیم بریم کوه . شام بخوریم یه هوای تمیزی بهمون بخوره برگردیم.

تا حاضر شدیم و این ور و اون ور ساعت شد 9 شب.

رفتیم قسمت نشستنای خانوادگی فرش پهن کردیم بابا رفته بود ساندویچ بگیره واسه شام نزدیک نور هم بودیم تازه پاهامونو دراز کرده بودیم که دیدیم یه چندنفر آقای جوان بیست متری ما دور هم نشستن قلیونشونو روشن کردن همراهش سیگارم میکشن چ دود و دمی راه انداختن .

دیدم اینا دارن گند میزنن ب هوای خوب اطراف ما !

بلندشدم رفتم نزدیکشون یه سرفه ای کردم گفتم ببخشید من آسم دارم اصلانم حالم خوب نیس دکتر بهم گفته هرشب برم کوه تا هوای کوه تنفس کنم وگرنه نیمه شب نفسم بندمیاد و میمیرم . میشه لطف کنین سیگارها و قلیونتونو خاموش کنین یا حداقل ببرید یه کنجی که کسی اطرافتون نباشه .

خییییییییلی آدمای خوبی بودن . اونقدر دلشون واسم سوخت ... خداحافظی و تشکر ک کردم برگشتم شنیدم یکیشون خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت طفلی سنی هم نداشت یکی دیگه گفت چقدم خوشگل و معصوم بود اونیکی گفت پاشین خجالت بکشین خدا بهتون سلامتی داره خودتون دارین فاتحه میخونین ببین دختر مردم با این معصومیت نمیتونه نفس بکشه ... خلاصه خییلی خجالت کشیدن . منو میگی یه لبخند خباثت انگیز زدم برگشتم سمت مامان شون گفتم الان جمع میکنن از هوا لذت ببریم .

خو چاره ای برام نزاشته بودن وگرنه منکه دوس ندارم برم به ملت دروغ بگم ... اگه مستقیم میگفتم جمع کنین این بساطتونو حالمونو بهم زدین ریه های خودتونو مارو خراب کردین ک گوش نمیکردن . اینجوری تاثیر گذارتر بود

 یه نیم ساعتی گذشت دیدم یه سوسک سیاه سایز   XX لارج با سرعت 130 کیلومتر در ثانیه داره نزدیکمون میشه . تا گفتم سوسک الهام پرید اونور جیغ کشید گفت سوسک !

یه خانواده نزدیکمون بودن دخترش مث ببر پرید با لنگ کفشش سوسکه رو منهدم کرد . دو دقیقه بعد  اکرم جیغ کشید چسبید ب مامان وایییی رو دیوار یه سوسک درشته !

پدر  همون خونواده پا شد با شجاعت تمام تـــــــــــــــق کوبید رو سوسکه !

بعدش یه نیگاهی ب ما انداخت گفت عموجون سوسک ک ترس نداره هرجا دیدین نترسین ب خودم بگین خودم واستون میکشم . یه نیم ساعتی نشستیم دیدیم نه بابا شرایط خیــــــــــــــــــــــلی وخیمه هر پنج دقیقه یا سوسک یا ملخ یا جیرجیرک میپره اینور و اونور بابا ک اومد بساطمونو جمع کردیم گفتیم اینجا جای موندن نیس . بریم پارک فرهنگ .

همسایه کناریمون ب بابا گفت میرین حاجی . باباهم با لبخند گفت آره دیگه بچه ها میترسن . شام نمیخورن ک هیچ هرچنددقیقه دسته جمعی ی جیغ هم میزنن بقیه ملت رو زابراه میکنن. یعنی وقتی داشتیم میومدیم پایین اطراف هرکی که نیگاه مینداختیم پر جک و جونور بود ولی خییلی عادی نشسته بودن . ملت چ دلی دارنا !

تو ماشین یه قهقهه ای زدم گفتم اگه اطراف بقیه سوسک نمیدیدم فکر میکرم آه اون جوونا گرفتمون ! چون دود اونا رو کوفتشون کردیم این سوسکام کوفت ما کردن !

دوست جدید

یه دوست جدید پیدا کردم .شخصیت جام جهانی ، اخلاق تیم ملی . اوبوهت لیگ برتر ... یعنی ازون تیپ آدماس که من جلوپاش و به احترامش می ایستم .

حدس بزن کیه ؟!

"جناب سرهنگ ... رئیس کلانتری "

یعنی خییلی کارم درسته ها !

در مراسمی که با ایشون همکلام شدم و صحبت میکردم خیلی خوش گذشت بهم . و طبق معمول شروع کننده صحبتها و و هدایت مسیر گفت و گو با اینجانب بود .  البته این بنده خدام بیکار بود  و مجبود بود یه تایمی رو منتظر بمونه که با اینجانب آشنا شد .

آخرش موقع خداحافظی تشکر کرد و گفت هرموقع هرجا هرکاری داشتین بگین بهم . منو میگی ذوق مرگ شده بودم !

فقط حیف شد اونقد حواسم پرت شد که شماره موبایلشو نگرفتم ... حالا میترسم اگه روزی رفتم پیشش و کاری داشتم کتمان کنه قول مساعدت داده بوده

کانون

چقد خوبه همیشه همه باهم خوب باشن...

بدون هیچ چشم داشت و نگاه سوءی همه باهم فقط دوستان اجتماعی باشن . همکار باشن .

مث همکارای خانم و آقای کانون قلم چی من.

وقتی کانونم خیلی حالم خوبه .

همه باهمیم میگیم میخندیم میحرفیم اظهار نظر میکنیم بدون اینکه توجه کنیم این چندسالشه آقاس یا خانومه مدیره یا همکاره ، چ جوری نشسته چ جوری میخنده . به چهره هم ذول نمیزنیم.

وقتی هم که بیرون از محل کار هستیم فقط یه سلام و احوال پرسی رسمی داریم.

نه کسی به هم زنگ میزنه نه پیام خاصی رد و بدل میشه .

همه چی در حد ایده عاله.

هم پسراش جنبه دارن هم دختراش .

به این میگن یه محیط سالم و فرهنگی.

زندگی

گله هارابگذار!
ناله هارابس کن!
روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی!
زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را...
فرصتی نیست که صرف گله وناله شود!
تابجنبیم تمام است تمام!!
مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت....
یاهمین سال جدید!!
بازکم مانده به عید!!
این شتاب عمراست ...
من وتوباورمان نیست که نیست!!
***زندگی گاه به کام است و بس است؛
زندگی گاه به نام است و کم است؛
زندگی گاه به دام است و غم است؛
چه به کام و
چه به نام و
چه به دام...
زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به نان است و کفایت بکند؛
زندگی گاه به جان است و جفایت بکند‌؛
زندگی گاه به آن است و رهایت بکند؛
چه به نان
و چه به جان
و چه به آن...
زندگی صحنه بی تابی ماست...زندگی میگذرد...

زندگی گاه به راز است و ملامت بدهد؛
زندگی گاه به ساز است و سلامت بدهد؛
زندگی گاه به ناز است و جهانت بدهد؛
چه به راز
و چه پبه ساز
و چه به ناز...
زندگی لحظه بیداری ماست...زندگی میگذرد...

خدا

توکل بر خدایت کن،
کفایت میکند حتما

اگر خالص شوی با او،
صدایت میکند حتما

اگر بیهوده رنجیدی،
از این دنیای بی رحمی

به درگاهش قناعت کن،
عنایت میکند حتما

دلت درمانده میمیرد،
اگر غافل شوی از او

به هر وقتی صدایش کن،
حمایت میکند حتما

خطا گر میروی گاهی،
به خلوت توبه کن با او

گناهت ساده میبخشد،
رهایت میکند حتما

به لطفش شک نکن گاهی،
اگر دنیا حقیرت کرد

تو رسم بندگی آموز،
حمایت میکند حتما

اگر غمگین اگر شادی،
خدایی را پرستش کن

که هر دم بهترینها را،
عطایت میکند حتما