چند وقته نیومدم اینجا و چیزی ننوشتم ؟؟؟؟؟

نزدیک به دوماه .!!!!!!!!!!!

خب ... از کجا شروع کنم ...

از 18 آذر :

دایی جان و خانومش تشریف آوردن مشهد . برا عروسی اکرم.

21 آذر :

مجلس جشن عروسی خواهر محترم. ب سلامتی رفتن سر خونه و زندگی شون . بماند اینکه لباس مجلسیمو دوس داشتم ، کفش نقره ای پاشنه بلندمو که همه متحیر نگاه میکردن و میگفتن دختر تو چطوری با این راه میری اندازه قلم نازک و بلند ه رو دوس داشتم ، آرایشگاهی که قرار بود بریم رو کنسل کردم و بطور کاملا یهووی تصمیم گرفتیم که منو والهام و زندایی بریم آرایشگاه نزدیک خونه مون و مدل موهام به رنگش میخورد و خوشگل شده بودم.

بگذریم از اینکه همه رفتن و منو الهام و زندایی کارمون بیشتر از همه طول کشید و دیر رفتیم تالار .

بگذریم از اینکه توی مجلس همه کارا و بدو بدو ها و هماهنگی ها با من بود و اکرم که عروس بود و بقیه همه حتی مامانم و الهام و خاله شون جزء مهمان به حساب میومدن و هیچ کار مفیدی انجام نمیدادن و فقط نشسته بودن.

بگذریم از اینکه آخر شب خییلی اعصابم بهم ریخته بود و از همه ی همه کلافه شده بودم. از خانواده خاله جون ، از پریسا شون ، از اعظم شون ، از داداشم و از علی شون.

بگذریم از اینکه خیییلی احساس تنهایی کردم و احساس غربت .

بگذریم از اینکه تو خونه علیرضا شون با محمد رقصیدم و همین یک ربع رقصم خییلی خوب بود و بهم خوش گذشت ، بگذریم از اینکه علیرضا یه حرفی گفت که به شدت بهم برخورد و ازش ناراحت شدم.

بگذریم از اینکه وقتی عروس رو گذاشتیم خونه و موقع برگشت ما و خونواده عمورضا شونو دایی محمود شون کلی تو خیابون جیغ جیغ و شلوغ بازی در آوردیم کورس گذاشتیم و کلی خوش گذروندیم.

بگذریم از اینکه محمد با موزی که واسه شوخی و مسخره بازی از خونه علیرضا شون ورداشت و تو راه چقد ما همه رو خندوند.

بگذریم ازینکه اونشب تا 5 صبح بیدار بودیم و گفتیم و خندیدیم ولی منو الهام تظاهر به لبخند میکردیم.

بگذریم ازاینکه من ساعت 9 از خواب بیدار شدم و رفتم سر کار ....

و اما جمعه 26 آذر ماه:

عروسی دخترخاله بنده در قوچان.

مامان و الهام  چهارشنیه با دایی و زندایی رفتن قوچان.

پنجشنبه ظهر علی اومد شرکت دنبالم با هم رفتیم خونه شام درست کردم با بابا سه تایی خوردیم ، با اکرم هم هماهنگ کردم که فرداش یعنی جمعه با علیرضا بیان خونه ما و همه باهم بریم قوچان.

صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم و حاضر شدیم همه باهم رفتیم قوچان.

منو اکرم و الهام و مریم(خواهرشوهره خاله ) با دخترش رفتیم آرایشگاه خاله هم اومد.

آماده که شدیم اومدیم خونه لباسامونو ورداشتیم و همه باهم رفتیم تالار.

انصافاً توی اون جمع که رفته بودن موهاشونو شنیون کرده بودن منو الهام و اکرم خیییلی قشنگ شده بودیم با اینکه یکم هم کمتر از اونا هزینه کرده بودیم و از نظر تیپ و قیافه قشنگ و خاص شده بودیم همین خیلی خوشحالمون کرده بود و بقیه رو کفری.خخخخ

عروس یهم گذشت . همه برگشتیم مشهد . مامان که نافش باد فتخ آورده و مدتیه خیلی اذیت میشه دایی گفت تا ما اینجاییم کارای عمل تو انجام بده خیالمون رواحت شه بعد بریم.

مامان با اونهمه ترسی که داشت قبول کرد و کارای بستری شدنش رو توی بیمارستان رضوی انجام دادیم.

بگذریم از اینکه کارای بیمه تکمیلی ش و هماهنگی هاشو انجام دادم و کارا رو راست و ریست کردم.

بگذریم از اینکه روز عمل وقتی همه توی اتاق انتظار نشسته بودن و از صب ک بیدار شده بودن تا ساعت 2 ظهر هیچی نخورده بودن و هیچکی به فکر معدش نبود و همه ضعف کرده بودن بدو بدو رفتم برا همه شیرکاکائو و کیک و ساندویچ گرفتم و ذوق کردن

بگذریماز اینکه همراه فقط یک نفر قبول میکنن و زندایی بالا پیش مامان موند ولی من  به طرز هوشمندانه ای هراست رو دور زدم و خودم رو رسوندم به اتاق ریکاوری و وقتیکه مامان از اتاق اومد بیرون منم پیش زندایی و مامان بودم و وقتی چشاشو باز کرد به همه خبر دادم که حالش خوبه .

بگذریم از اینکه همه هرکاری که داشتن به من میگفتن ، هرچی لازم داشتن من فراهم میکردم هر هماهنگی بود من انجما میدادم و هم  وسایل پذیرایی رو براشون آماده کردم.

بگذریم از اینکه بیمارستانش بسیار بسیار تمیز بود و پرسنل خوبی داشت و به همون اندازه هم هزینه هاش بالای و بین دوست و آشنا معروفه به هتل رضوی.

بگذریم از اینکه مخارج رو بیمه تکمیلی قبول کرد و یک سوم از هزینه ها رو ما پرداخت کردیم.

شب یلدا ...

تولد مامان .

 مامان دقیقا 4 بعد از ظهر مرخص شد و خوشبختانه شب یلدا خونه بود.

رفتم یه کیک تولد گرفتم به شکی خونه . الهام شون میگفتن چرا هندونه یا اناز یا فیگور شب یلدایی نگرفتی و منم گفتم چون مادرا چراغ خونه ان و امشب مامان اومده خونه کیک  تولدش رو خونه گرفتم.

خییلی قشنگ شده بود. بابا هم کلییییی میوه و خوراکی و آجیل و شیرینی گرفته بود و آورد .

علیرضا به اکرم زنگ زد و گفت اگه موافقی مامان و بابام و خواهرم که میخوان بیان عیادت مامانت اونا هم بیان امشب خونه شما همه دور هم باشیم. اکرم هم موافقت کرد.

منکه تازه ساعت 6 رسیدم خونه تا یکم دور و ور رو مرتب کردم و میوه ها رو شستیم و خشک کردیم ساعت 8:30 شد و  علیرضا با خانواده ش رسیدن. و منه طفل معصوم که فقط یه صبحانه مختصر خوده بودم ، نهار نخورده و شام نخورده شروع کردم به پذیرایی از مهمانان.

بابا و مامان و من و الهام و اکرم و علیرضا و باباش و مامانش و خواهرش و دایی و زندایی و خانه .

و بگذریم از اینکه پذیرایی و آوردن و بردن  و آنهمه ظرفی که کثیف شد رو شستن و خشک کردن و جابجا کردنش رو منو الهام طفلی انجام دادیم.

خلاصه ...

دایی جان بعد از گذشت 20 روز به سوی منزل خود به اصفهان رفتند.

 اکرم و علیرضا چندروز بعد از دایی شون به سوی تهران و شروع زندگی خود رفتند.

ولی مهمان های ما تمامی ندارند...

تازه دایی جان زنگ زده میگه مه برا عید که عروسی منه پسراش هم میان با خانواده( احمد،عسل، سایا) و( مرتضی و راضیه )  !!!

حالا منم و کارم (که دیگه مرخصی ندارم چون ماه قبل به جای 2 روز 6 روز رفتم مرخصی) و خرید وسایل مونده از جهاز و هماهنگی آرایشگاه و عباس عروس و انتخاب خونه و چیدن وسایل و هماهنگی آتلیه و فیلم بردار و مهمانانی که برا عید میان و اووو خیلیه . وااای  خدایا به کدوم یکی از کارام میرسم ...