یک روز متفاوت

یک روز پاییزی و یه دور یکی دو ساعته در ییلاقات شاندیز و جاده ی برفی .غروب . صرف نهار . یک روز آرام ...خوب بود و خوش گذشت. اونهم زمانیکه دیگه مدتیه کاملا خودت رو فراموش کردی و برای تفریح و آرامشت وقتی نمیزاری. پس قطعا به یاد خواهد ماند ...

95/9/1

هوا سرد شده است .

زمستان نزدیک شده نشانه هایش دیده میشود...

یاد  چهار سال قبل افتادم که اولین برف درست شب یلدا بارید و ما میخواستیم واسه شب یلدا بریم خونه مامان بزرگ که ماشین باتری خالی کرده بود و هرکاریش کردم روشن نشد و با آژانس رفتیم. امسال اولین دونه های برف در اولین روز از آخرین ماه پاییز داره میاد.

پالتو و شال گرم پوشیدم و لیوان کوچیک چاییمو بین دوتا دستام گرفتم و از پنجره شرکت خیابان رو نگاه میکنم.روی پیاده رو هیچکس حواسش به هیچی نیست و همه تند تند راه میرن تا فقط از سوز و سرما که به تن و سر شون میزنه جایی پناه بگیرن. شاخه های درختا یخ بستن و روی شمشادها یه هاله نازک برف نشسته.

زمستون جور خاصیه.رنگش نگاهش کاراش خاص ان.زمستون با لباس گرم خیلی دوس داشتنیه.

ولی گاهی واقعا دل آدم رو به درد میاره .

وقتی دستفروش ها رو میبینی که از شدت سرما خمه دستاشون باز نمیشه، کارگرای زحمتکش شهرداری رو میبینی که شب و روز توی اون سوز و سرما بدون هیچ وسیله گرمایشی بیرون مشغول کارن . افسرای راهنمایی رانندگی رو میبینی که مجبورن صاف وایستن و به خودشون بقبولونن که هوا سرد نیست . وقتی سربازا رو میبینی که چقد سخته براشون صبحگاه بیدار شن و خیییلی های دیگه که وقتی عمیق بهشون نگاه وفکر میکنی از زمستون ناراحت میشی.

من خودم خیلی هوای زمستون رو خیلی دوس داشتم. وقتی لباس گرم تنم میکردم و ازداخل ماشین گرم توی خیابون رو نگاه میکردم... وقتی دونه های برف که از آسمون به زمین میومدن و رقصشونو توی هوا میدیدم. وقتی کنار بخاری وامیستادم وقتی میخوابیدم پتو رو میکشیدم تا زیر چانه م و از گرما لذت میبردم یا وقتی برا نیم ساعت میرفتم برف بازی و زودی میومدم خونه و با آب میوه و سوپ گرم از همه چی لذت می بردم...

اما حالا نظرم عوض شده . دو ساله که دیگه زستون رو دوس ندارم. چون زمان بیشتری رو بیرون از خونه بودم و به اطرافم دقت کردم. عذاب کشیدن مردم بیگناه رو از سرما و نداشتن لباس گرم و حتی سوخت برا گرم شدن رو دوس ندارم... چون یخ زدن بی خانمان ها و زاغه نشین ها رو دوس ندارم... مریض شدن آدمای ضیف و نداشتن غذا و دارو برای درمانشون رو دوس ندارم .

کاش میشد آدما هم سه ماه زمستون میرفتن توی یه غار و همه ی همه به خواب زمستونی میرفتن و بهار بیدار میشدن ...