تصمیم میگیری ی جشن تولد بگیری براش.
همه کارا رو هم انجام میدی.
قبلا بهت گفته ک از روز تولدش خاطره خوبی نداره و پارسال روز تولدش بوده ک با اون بی شرف دعواش شده و تا حد مرگ زده ش و فک و سر و صورت طرف رو داغون کرده . ولی تو بهش میگی میشه روز تولد خاطره خوب داشت میشه لحظه های خوب رقم زد و میشه شاد بود.
با خانوادش هم هماهنگ میکنی و دعوتشون میکنی ک بیان مشهد تا لحظاتی رو دور هم شاد باشید .
همه هماهنگی ها رو انجام میدی . میری کادو میگیری ، کیک سفارش میدی ، شمع و فشفشه میخری و دو تا کلاه تولد.
دقیقا شب تولد زنداداشت میاد افطار دعوتتون میکنه با اسرار فراوان مامانت قبول میکنه ک همه با هم برین اونجا.و تقریبا نصف برنامه ریزیت رو بهم میریزه.
همه چی خوب و خوش جلو میره تا اینکه از دهن یکی میپره ک ما میخواییم بعد از سحر بریم حرم و دوباره زنداداشت خودشو بهتون میبنده ک ما هم میام و داداشت اسرار میکنه ک اصلا چرا بعد از سحر ؟ بیاین همین بعد افطار بریم ک تا سحر برگیردیم و بقیه برنامه ریزیت از هم می پاشه. ی جوری جمع و جور میکنی و میگی ک باید برین خونه وضو بگیرین و چادر بیارین و بقیه هم ک پایه ! سریع بلند میشن میگن آره آره ما هم میایم و اونایی ک باید باشن راه می افتن و همراهت میان.ی قسمت کوچیکی از برنامه ریزیت اجرایی میشه.دو تا خواهراش و دوتا برادرزاده هاش ک اومدن مشهد همراه تو و دوتا خواهرات راه می افتین سمت خونه.
میرسین خونه سریع لباس هاتو عوض میکنی و میری کلاه ها رو میاری ک بزاری سرتون ک ی ده دقیقه ای رو دور هم شاد باشین ک در نهایت ناباوری بهت میگه نه من کلاه دوس ندارم و نمیخوام کلاه بزارم سرم .
تو انگار یه سطل آب یخ میریزن رو سرت خشکت میزنه و در نهایت اخم و ناراحتی میری سمت آشپزخونه جوری ک حتی برادرزاده ی پنج ساله ش هم میفهمه ک تو ناراحت شدی.
شمع ها و فشفشه ها رو روشن میکنی میزاری رو کیک و میاری میزاری رو میز و خواهرش بخاطر دل تو بهش میگه ک کلاه رو سرش بزاره تا چند تا عکس بگیرین .
و تو غمگین از برخوردش با تو ، از این همه برنامه ریزی ب باد رفته خیلی ناراحت چندتا عکس میگیری...
باهم ژست قهر میگیرین و کمتر با هم حرف میزنین.
از اونور هم داداشت و مامانت تند تند به گوشیت زنگ میزنن ک کجایین و زود باشین و ما منتظریم و ...
اصلا این چ وضع حرم رفتنه . مگه ما راه رو نمیدونیم . خب شما برین مام میایم دیگه گم نمیشیم ک . نهایتا تو صحن ها و رواق ها ی جا رو مشخص میکنیم ک دور هم جمع شیم دیگه . چ دلیلی داره تو راه و خیابون هم باهم باشیم .
از تلفن های تند تند شون خسته میشی و کلافه.
میرسین حرم . از سمت پارکینگ ب طرف صحن ک دو تا دوتا همراه هم میشین و میاین و تو با خواهرش و اون دست برادرزاده ش رو میگیره متوجه میشی ک نصف شون نیستن . خسته و عصبانی میگی بیخیال همه و میرین تا ب گروه بزرگترا ملحق شین . داداشت شونو پیدا میکنی چند دقیقه ای پیششون میشینی بعدمیرین سمت حرم ک توی راه اشکت میریزه و ب خواهرش میگی یکی از لحظه های بد زندگیت رو تجربه کردی و بهت دلداری میده ک عیبی نداره و همه مردا اینجوری ان و باید محکم تر باشی و کم کم عادت میکنی . بقیه هم پیداشون میشه و بر میگیردین سمت خونه.
در تمام مدت رفت و برگشت با هم خیلی حرف نمیزنین و توی راه هم بدون حرفی فقط از پنجره بیرون رو نگاه میکنی و بی تفاوت ب آهنگ های در حال پخش در حال و افکار خودت غرغی ...
میرسین خونه ساعت 2 بامداده . همه خوشحال و خندون با هم حرف میزنن مامانت مشغول آماده کردن سحری میشه و تو با تظاهر اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده شب بخیر میگی و میری بخوابی .
دراز میکشی کنارش ولی بالش کوچیک خودتو میاری و حتی سرت رو روی بالش اون نمیزاری .
خودش سر حرف رو باز میکنه میگه خب کلاه دوس نداشتم و تو بی تفاوت میگی باشه . شب بخیر .
دوباره میگه چرا ناراحت شدی و تو میگی سرت درد میکنه و میخوای بخوابی . و دوباره میگه حرف بزنیم در موردش و تو بغضت میترکه و همه اون کارا و چیزایی ک امشب ناراحتت کرده رو دونه دونه میگی و همراهش دونه دونه اشک میریزی .
بعد از حرف هات متوجه میشه ک واقعا خودخواهی کرده و خیلی ناراحتت کرده. کم و بیش متوجه اشتباهاتش میشه. حتی وقتی میره ومیرسه خونه ی خودشون بهت پیام میده ک از اشتباهش ناراحته . و تو میگی ک فراموش کردی و بهتره دیگه کشش نده ولی تصمیم میگیری ک دیگه هیچ جشن تولدی نگیری. چون فقط بدو بدو هاش واسه توی و کارت هیچ ارزشی نداره...
هفته بعدش ک دوباره آخر هفته میاد مشهد.و بعد از افطار با هم میرین ک ی دوری بزنین و حرف میزنین یهو از دهنت میپره و چیزی میگی ک ناراحت میشه . بیشتر ک حرف میزنین خیلی سبک میشی چون حرفایی رو میگی ک مدت هاست تو دلت مونده و دلت رو سنگین کرده ...
درسته ک اون از بیشتر حرف هات ناراحت میشه ولی باید ی جایی میفهمید ک چقد اشتباه داره و تو از بیشترشون ناراحتی. شاید بشه و تغییر کنه ... نمیدونم ...
خدا عاقبت ما رو ختم بخیر کنه...
+ نوشته شده در نهم تیر ۱۳۹۵ ساعت توسط افسانه
|