فقط دو روز

دقت کردی گاهی اوقات دقیقا میشی انبار باروت و منتظر یه جرقه کوچیکی که منفجر شی ؟؟!

ذره ذره جمع شده و حالا منم دقیقا الان اونجوری ام .

فقط منتظر این جرقه ام.

فقط فردا و پسفردا رو مهلت داره . یعنی روز تولدم و نهایتا فردای روز تولدم.

یعنی شانس بیاره اونجوری که من فکر میکنم نباشه و جرقه ای ک من منتظرشم رو نزنه. وگرنه ...

دو روز دیگه هم صبر میکنم ...

شب قدر

بیست و یکم ماه مبارک رمضان .

از چند روز قبل تصمیم گرفتم برم حرم و شب قدر و شهادت حضرت علی (ع) رو در حرم آقا امام رضا (ع) باشم.دوس داشتم تنها باشم و در خلوط خودم .

با مدیریت هماهنگ کردم و زودتر از شرکت اومدم خونه. ی استراحتی کردم و یکم خوراکی ورداشتم و اومدم سمت حرم .

نماز مغرب و عشا رو ب جماعت و در صحن آزادی خوندم . بعد از نماز مغرب رفتم داخل و از نزدیک ی سلام و عرض ادبی کردم ب آقا و رفتم توی صحن انقلاب .

حدود دویست متری از پنجره پولاد و روبروی گنبد طلا نشستم و ساندویچ مو خوردم تا شروع دعای جوشن کبیر.

حس خوبی دارم نسبت ب دعای خوشن کبیر . تمام فراز هاشو دوس دارم و از خوندنش لذت میبرم.

با حال خوبی دعا رو میخوندیم ک از وسطای دعا بارون اومد ... چ حس خوبی بود ... شب و تنها نشستی دقیقا وسط صحن انقلاب بارون در حال باریدن صدای خوندن دعای جوشن کبیر و روبروت هم گنبد بزرگ طلا و پنجره فولاد ...

با روضه خوانی ها هم کلی اشک ریختم .خییلی این لحظات رو دوس داشتم ... همه رو دعا کردم ... هر کی رو ک میشناختم و نمیشناختم .حتی رفتگان رو هم یاد کردم.  ب منکه خیلی خوش گذشت . امیدواردم خدا قبول کنه.

خدایا شکرت ک اون لحظه اونجا بودم .

 

جشن تولد

تصمیم میگیری ی جشن تولد بگیری براش.

همه کارا رو هم انجام میدی.

قبلا بهت گفته ک از روز تولدش خاطره خوبی نداره و پارسال روز تولدش بوده ک با اون بی شرف دعواش شده و تا حد مرگ زده ش و فک و سر و صورت طرف رو داغون کرده . ولی تو بهش میگی میشه روز تولد خاطره خوب داشت میشه لحظه های خوب رقم زد و میشه شاد بود.

با خانوادش هم هماهنگ میکنی و دعوتشون میکنی ک بیان مشهد تا لحظاتی رو دور هم شاد باشید .

همه هماهنگی ها رو انجام میدی . میری کادو میگیری ، کیک سفارش میدی ، شمع و فشفشه میخری و دو تا کلاه تولد.

دقیقا شب تولد زنداداشت میاد افطار دعوتتون میکنه با اسرار فراوان مامانت قبول میکنه ک همه با هم برین اونجا.و تقریبا نصف برنامه ریزیت رو بهم میریزه.

همه چی خوب و خوش جلو میره تا اینکه از دهن یکی میپره ک ما میخواییم بعد از سحر بریم حرم و دوباره زنداداشت خودشو بهتون میبنده ک ما هم میام و داداشت اسرار میکنه ک اصلا چرا بعد از سحر ؟ بیاین همین بعد افطار بریم ک تا سحر برگیردیم و بقیه برنامه ریزیت از هم می پاشه. ی جوری جمع و جور میکنی و میگی ک باید برین خونه وضو بگیرین و چادر بیارین و بقیه هم ک پایه ! سریع بلند میشن میگن آره آره ما هم میایم و اونایی ک باید باشن راه می افتن و همراهت میان.ی قسمت کوچیکی از برنامه ریزیت اجرایی میشه.دو تا خواهراش و دوتا برادرزاده هاش ک اومدن مشهد همراه تو و دوتا خواهرات راه می افتین سمت خونه.

میرسین خونه سریع لباس هاتو عوض میکنی و میری کلاه ها رو میاری ک بزاری سرتون ک ی ده دقیقه ای رو دور هم شاد باشین ک در نهایت ناباوری بهت میگه نه من کلاه دوس ندارم و نمیخوام کلاه بزارم سرم .

تو انگار یه سطل آب یخ میریزن رو سرت خشکت میزنه و در نهایت اخم و ناراحتی میری سمت آشپزخونه جوری ک حتی برادرزاده ی  پنج ساله ش هم میفهمه ک تو ناراحت شدی.

شمع ها و فشفشه ها رو روشن میکنی میزاری رو کیک و میاری میزاری رو میز و خواهرش بخاطر دل تو بهش میگه ک کلاه رو سرش بزاره تا چند تا عکس بگیرین .

و تو غمگین از برخوردش با تو ، از این همه برنامه ریزی ب باد رفته خیلی ناراحت چندتا عکس میگیری...

باهم ژست قهر میگیرین و کمتر با هم حرف میزنین.

از اونور هم داداشت و مامانت تند تند به گوشیت زنگ میزنن ک کجایین و زود باشین و ما منتظریم و ...

اصلا این چ وضع حرم رفتنه . مگه ما راه رو نمیدونیم . خب شما برین مام میایم دیگه گم نمیشیم ک . نهایتا تو صحن ها و رواق ها ی جا رو مشخص میکنیم ک دور هم جمع شیم دیگه . چ دلیلی داره تو راه و خیابون هم باهم باشیم .

از تلفن های تند تند شون خسته میشی و کلافه.

میرسین حرم . از سمت پارکینگ ب طرف صحن ک دو تا دوتا همراه هم میشین و میاین و تو با خواهرش و اون دست برادرزاده ش رو میگیره متوجه میشی ک نصف شون نیستن . خسته و عصبانی میگی بیخیال همه و میرین تا ب گروه بزرگترا ملحق شین . داداشت شونو پیدا میکنی چند دقیقه ای پیششون میشینی بعدمیرین سمت حرم ک توی راه اشکت میریزه و ب خواهرش میگی یکی از لحظه های بد زندگیت رو تجربه کردی و بهت دلداری میده ک عیبی نداره و همه مردا اینجوری ان و باید محکم تر باشی  و کم کم عادت میکنی . بقیه هم پیداشون میشه و بر میگیردین سمت خونه.

در تمام مدت رفت و برگشت با هم خیلی حرف نمیزنین و توی راه هم بدون حرفی فقط از پنجره بیرون رو نگاه میکنی و بی تفاوت ب آهنگ های در حال پخش در حال و افکار خودت غرغی ...

میرسین خونه ساعت 2 بامداده . همه خوشحال و خندون با هم حرف میزنن مامانت مشغول آماده کردن سحری میشه و تو با تظاهر اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده شب بخیر میگی و میری  بخوابی .

دراز میکشی کنارش ولی بالش کوچیک خودتو میاری و حتی سرت رو روی بالش اون نمیزاری .

خودش سر حرف رو باز میکنه میگه خب کلاه دوس نداشتم و تو بی تفاوت میگی باشه . شب بخیر .

دوباره میگه چرا ناراحت شدی و تو میگی سرت درد میکنه و میخوای بخوابی . و دوباره میگه حرف بزنیم در موردش و تو بغضت میترکه و همه اون کارا و چیزایی ک امشب ناراحتت کرده رو دونه دونه میگی و همراهش دونه دونه اشک میریزی .

بعد از حرف هات متوجه میشه ک واقعا خودخواهی کرده و خیلی ناراحتت کرده. کم و بیش متوجه اشتباهاتش میشه. حتی وقتی میره ومیرسه خونه ی خودشون بهت پیام میده ک از اشتباهش ناراحته . و تو میگی ک فراموش کردی و بهتره دیگه کشش نده ولی تصمیم میگیری ک دیگه هیچ جشن تولدی نگیری. چون فقط بدو بدو هاش واسه توی و کارت هیچ ارزشی نداره...

هفته بعدش ک دوباره آخر هفته میاد مشهد.و بعد از افطار با هم میرین ک ی دوری بزنین و حرف میزنین یهو از دهنت میپره و چیزی میگی ک ناراحت میشه . بیشتر ک حرف میزنین خیلی سبک میشی چون حرفایی رو میگی ک مدت هاست تو دلت مونده و دلت رو سنگین کرده ...

درسته ک اون از بیشتر حرف هات ناراحت میشه ولی باید ی جایی میفهمید ک چقد اشتباه داره و تو از بیشترشون ناراحتی. شاید بشه و تغییر کنه ... نمیدونم ...

خدا عاقبت ما رو ختم بخیر کنه...

متعجب

هه... عجب روزگاریه ...

بعد از اردواجت ب فاصله ی دوماه دوماه دوتا خاستگار برات میاد.

مورد اول شخصیه ک ب واسطه خواهرت با تو آشنا شده ، بیشتر از پنج شش ساله ک تو رو مد نظر داره با خانوادش مطرح کرده خانوادش هم موافقیت کردن و ب داداشش هم گفته و قرار شده یکم دیگه موقعیت کاریش بهتر بشه بعد پا پیش بزاره. حالا ک دیده شرایط ازدواج رو دارن تماس گرفته خونه تون و متوجه شده ک ازدواج کردی بسیار نارحت شده.این شخص شغلی داره ک تو بسیار علاقه مندی و احترام زیادی برای کارش قائلی و دوس داری.

مورد دوم شخصیه ک تو و مادرت رو میشناسه. مدته دوسال میشه ک بطور جدی ب ازدواج با تو فکر میکرده و منتظر رسیدن موقعیتش بوده . با خانوادش هم مطرح کرده و موافقیت کردن . تماس میگیره برای هماهنگی و گرفتن وقت ک میفهمه ازدواج کردی . با ناراحتی تمام میاد توی پی وی ت و بهت تبریک میگه و تو غافلگیر و شوکه از تبریکش متوجه میشی ک قضیه چیه. این شخص شغلی داره ک تو از دوران دبیرستان دوس داشتی اینکاره بشی و خیلی خوشت میومده.

عجب کارایی میکنه عجب چرخشی داره این روزگار ...

حکمتش چی بوده ؟؟؟!  چی میشد یکم زود تر ب فکر می افتادن ؟!

اگه هرکدوم از این دو مورد زود تر فراهم میشد  قطعا جور دیگه ای بود ،بهتر از اینی ک هست بود .حداقل حاله من  خوب بود.

نمیگم الان خیلی ناراحت و  ناراضی ام . بلکه معمولی ام . ولی راضی و خوشجال هم نیستم ...

میگن قسمت من نمیدونم اسمشو چی بزارم ... شایدم شانس و اقبال !