فرهنگ اعتماد سازی


    مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود
جلب می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند.
    باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند،
اما مرد موافقت نکرد.
    حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.
    باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با
تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.
    روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری
می‌کرد، در حاشیه‌ي جاده‌ای دراز کشید.
    او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...
    مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به
طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
    مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.
    روزهاست که چیزی نخورده‌ام نمی‌توانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.
    مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین
نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
    مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن!
می‌خواهم چیزی به تو بگویم.
    باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
    مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط
کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن.
    برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي...
    باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
    مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده
باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.
    باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند ، اسب اصیل را
به صاحب واقعی آن پس داد ...

    برگرفته از کتاب بال‌هايي براي پرواز
    نوربرت لش لايتنر

دیشب اونقدر کلافه بودم که حال هیچ کاری نداشتم منکه همیشه گوشیم روشنه هیچوقت هم سایلنت نیست از کلافگی گوشیمو خاموش کردم از ساعت ۱۰ شب رفتم دراز کشیدم ولی تا ۱ نتونستم بخوابم از زمین و زمان شاکی بودم روراست بگم از این افسانه خسته شده بودم...

خدایا آدما چطور میتونن از خودشون خسته نشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چشامو بسته بودم و پتو رو هم روم انداخته بودم ولی مشخص بود بیدارم الهام درساشو که تموم کرد بهم گفت تو امشب چته؟با لحنی عصبانی بهش گفتم خیلی خوابم میاد سرم هم درد میکنه برو سر به سرم نزار که اصلا حوصله ندارما .

دستمو گذاشتم  روی چشام ناخودآگاه اشکام از گوشه چشمم سر میخورد الهام گفت مگه چی گفتم که گریه میکنی؟

چقدر بده ناراحتی مثل انواج رادیو در محیط پخش میشه و همه اطرافیان رو هم ناراحت میکنه!!!!

دیروز صبح تا ظهر محل کارم بودم‌ رفتم خونه طبق معمول هر روز وارد خونه که شدم با صدای بلند گفتم:مامان جون من اوووووووووووووووومدم.!بابا کفشاش هست خودش کجاست؟

وارد آشپزخونه که شدم دیدم بابا زیر اپن نشسته زمین داره سبزی پاک میکنه.با لحن شاد و همیشگی گفتم سلام شیطون اینجا نشستی فکر کردم خونه نیستی! یه لبخندی زد و من رفتم لباسامو عوض کردم.ناهار خوردیم دوباره لباسامو پوشیدم تازه الهام از مدرسه برگشت.چون ۲ تا ۴ کلاس اتوکد میرم به بابام گفتم باباجونی الان تاکسی نیست میبری منو؟

بشمار سه بابام حاظر شد و رفتم سر کلاس.

کلاسش خوبه و تا به آلان که واسم آسون بوده بچه هاشم آدمای خوبین.

از کلاس اومدم سر رام پروژه حدیث رو دادم واسه پرینت و برگشتم خونه ساعت ۵:۳۰ شده بود.

یه استراحتی کردم و ی زنگی به حاج آقا زدم گفتم وقت دارین بریم یکی دوتا بنگاه ماشین ها رو ببینیم اگه چیز خوبی گیرمون اومد بخریم؟

اومدن یه چندتا بنگاه رفتیم اومدم خونه که ساعت ۸ بود.

دیگه روزم تموم شده بود یه روز تکراری و معمول مثل همه ی روزهای یک ماه اخیرم...

بعدشم که طبق معمول جلوی تلویزیون همزمان اس ام اس دادن به سحر و بعدشم گوش کردن موسیقی تا ۱ شب .!

تا حالا شده همه کارات رو به راه باشه زندگیت رو به راه باشه کار خاصی هم نداشته باشی که دلت شور اون کارو بزنه ولی حس آرامش و حس خوبی نداشته باشی؟ته ته ته دلت غمگین باشی؟آروم بشینی ولی شاد نباشی؟

تا به حال احساس غربت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟

من افسانه ای بودم که توی راهنمایی و دبیرستان بچه زرنگ ولی شر و شور بودم همون افسانه ای که توی دانشگاه از دم در نگهبانی تا بچه های جدیدالورود و حتی سال بالایی ها و همه رشته ها میشناختنم و به قول مهندس سامان رو پا بند نبودم و با فنر میپریدم همونی که  به شوخی و شادی وباحالی معروف بودم همونی که حتی وقتی تقلب هامو رئیس دانشگاه گرفت روحساب دانشجوی فعال بودن هیچ توجهی نکرد و تقلبم رو ندیده گرفت.همونی که حرف اول و آخر رو توی کلاس میزد همونی که تمام بچه های دانشگاه باهاش صمیمی بودن همونی که سرشار از امید بود.

اما حالاکه درسم تموم شده و یکساله که بیکارم متوجه شدم نه بابا زندگی اونقدرام خوب نیست.

ابتدایی و راهنمایی معدلت از۱۹.۳۰ پایین نیاد دبیرستان رشتت ریاضی باشه و نمراتت خوب باشه اما بری دانشگاه پیام نور.بعدش توی دانشگاه پیام نور رشته مهندسی بخونی و پدرت در بیاد و لیسانستو که گرفتی تازه بفهمی که اصلا کار نیست و تو با یه آدم دپلم که رشته خوبی هم نداشته هیچ فرقی نداری.

بخونی واسه کارشناسی ارشد اما قبول نشی و به کلی امید به زندگیتو از دست بدی .

میبینی چقدر دنیا پوچ و بی ارزشه...

جملات پندآموز

STUDY while others are sleeping
(مطالعه کن وقتی که دیگران در خوابند)

DECIDE while others are delaying
(تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند)

PREPARE while others are daydreaming
(خود را آماده کن وقتی که دیگران درخیال پردازیند)

BEGIN while others are procrastinating
(شروع کن وقتی که دیگران در حال تعللند)


WORK while others are wishing
(کار کن وقتی که دیگران در حال آرزو کردند)

SAVE while others are wasting
(صرفه جویی کن وقتی که دیگران در حال تلف کردند)

LISTEN while others are talking
(گوش کن وقتی که دیگران در حال صحبت کردند)

SMILE while others are frowning
(لبخند بزن وقتی که دیگران خشمگیند)

PERSIST while others are quitting
(پافشاری کن وقتی که دیگران در حال رها کردند)


Laugh and let' s others do what they are doing
و هميشه بخند ديگران هركاری می كنند بكنند!