صبح ک اومدم روی میزم ی دسته گل دیدم ک زیرش هم یک یادداشت بود:"میلاد حضرت علی اکبر و روز جوان بر شما جوان فعال مبارک باد.  سیدی "

دو تا رز صورتی چهارتاسفید یک قرمز چهارتا لیلیوم و چهار تا شبیه بابونه ولی رنگ بنفش.

قشنگه

پنجشنبه با الهام رفتم تا فلشمو از دوستم بگيرم خيلي از خانومه خوشم اومده ي رژ صورتي كمرنگ و ي لاك كالباسي هم گرفتم داداش گرامشون هم بود  خيلي تعجب كردم فكر نمكيردم داداشش اون باشه اونم پسر خوبيه.بار اول ك داداشه رو ديدمش نمايشگاه ماشين با مامان بودم ك باباش بهش زنگيد ك بياد نمايشگاه و ميخواست ماشينشو با من معاوضه كنه ولي من از ماشينش خوشم نميومد ولي قبل از اون هم نميدونم كجا ولي ديده بودمش و چهرش واسم آشنا بود بار دوم ك ديدمش دوباره دم نمايشگاه ماشين بود دي ماه دم در نمايشگاه روي يخ ك سر خوردم افتادم زمين و به خودم ميخنديدم همراه دوستش اومدن و كمكم كردن از روي زمين بلند شم !چند روز پيش ك رفتم مغازه خواهرش ديدم اِ توي مغازه است كه! من ب روم نياوردم ولي خودش گفت من ميخواستم ماشينتونو بخرم يادتونه منم گفتم آهان بله يادم اومد..! با خواهرش رفيق شديم اساسي .فلشمو داده بودم واسم آهنگاشو بريزه ك آقا داداش محترمش 2تا فلش خودشم بهم داد ك توش كليپ بود و منم خيلي خوشم اومد بهم گفت فيلم زبان اصلي جديد هم زياد دارم اگه ميخوايين دوباره فلشتونو بدين بريزم واستون.رفتم فلش هاشو دادم ودوباره دوتا فلش خودمم دادم.ك آقا به گوشيم زنگ زد(من اسم يكي از فلش هام ك فقط واسه كاراي شخصيمه شماره موبايلم و اونيكي ك دم دستي و مورد استفاده عامه شماره خونمونه) و گفت الان فلشتونو پر كردم.. رفتم فلشمو بگيرم سر سنگين و مثل هميشه بودم داشتم با خواهرش بگو بخند ميكردم ك گوشي داداشه زنگ زد با ي حالت خاصي حرف ميزد و آخرش گفت خجالت نكش بييا!ي ديقه نگذشت دوتا دختر وارد شدن .

بعععله دوستش بود ماهم برای اینکه مزاحم نباشیم خداحافظی کردیم و از مغازه اومدیم بیرون!

بعد از اينكه اومديم بيرون الهام گفت ديد دوستش بودا !

 

حسم نسبت به حاجی سیدی عوض شده . حس خوبی بهش ندارم و دلم نمیخوا زیاد باهاش چشم توچشم تا همکلام شم

دو سه تا خطر از بیخ گوشم گذشت! توی جاده داشتیم با مامان از قوچان برمیگشتیم من از نیسانیه داشتم سبقت میگرفتم یه کامیون۱۸چرخ هم اومد از من سبقت بگیره از فاصله چند میلیمتریم رد شد نزدیک بود له شم! روز بعدش از خونه عموعلی برمیگشتیم از کوچه میومدم تو خیابون یه ۴۰۵ سفید با سرعت بالا روبروم شد نزدیک بود شاخ ب شاخ شیم له شم! فرداش تو خیابون سعدی چراغ سبز شد تا راه افتادم یه موتوری که نه کلاه ایمنی داشت و نه پلاکش خونده میشد چراغ قرمز سمت خودشو رد کرد با سرعت پیچید جلوم اگه سرعتم بالا میبود قطعا باهاش برخورد میکردم و له میشد  چون اصلا متوجهش نشده بودم واقعا ب خیر گذشت!

در حال حاضر رو به راهم...

درست لحظه ای که دلگیری این به چشمت میخوره:"

جملاتی ماندگار از سهراب:

 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی ...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. "

خیلی تاثیر گذاره درسته؟!

دیگه حال زندگی رو ندارم...

حاجی سخت مشغول تبلیغات واسه شوراهاس!

سرشون شلوغه . هرروز میان یه سری میزنن و زودی میرن.همین یه هفته است دیگه .

پسرخاله و پسرعموی مامان هم واسه شورای شهر قوچان کاندید شدن.شاید واسه رای دادن ماهم بریم قوچان رای بدیم.

دیشب ساعت۱۱ بود که همزمان هم با عفت هم مرضیه اس ام اس میدادم.

مرضیه که مثل همیشه سایت و پروژه برمیداره عفت هم طبق معمول داره کلاسای فنی حرفه ای رو میره...

فقط مدرک میگیره بی هدف!

خدایا ماها داریم با عمرمون چه میکنیم؟چطور باید جواب ثانیه های رفته ی عمرمونو بدیم؟!

چندروز پیش داشتم میومدم خونه دیدم ی ۲۰۷ داره بوق میزنه تحویل نگرفتم و راه خودمو رفتم اومد جلوتر دیدم حاجی خودمونه که!

گفت من سمت خونه شما میرم پشریف بیارین میرسونمتون.

منم از خدا خواسته با سر پریدم.

توی راه از این طرف از اون طرف از این از اون از کار از همه چی حرف زد آخرسر هم برگشت گفت ما همه همکارا شما رو دوست داریم منم گفتم شما همه خیلی لطف دارین بعدش گفت من خودم شخصا خیلی شما رو دوست دارم منم یه لبخندی زدم  در حالیکه کیف پولم دستم بود گفتم مرسی ولی حاج آقا هرکی دیگه الان این حرفو میزد همین کیف پولمو میزدم توی دهنش.یه لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت!

میدونم این حرفو از روی مقصود و منظوری نزده و پشت حرفش فکرهای پلید و شیطانی نیست چون در این مدت خوب شناختمش ولی بازم باید بهش حدودشو یادآوردی میکردم تا دیگه بلند نشه راست راست تو چشای دختر مردم نگاه کنه بگه من شمارو دوست دارم!

تنها چیزی که یکی دوماهه هر روز صبح شادم میکنه و روحمو تازه میکنه گلهاییه که حاج آقا سیدی صبح ها واسم میاره و توی لیوان میزارمشون جلوی چشام...

از اول اردیبهشت وقتی گلهای لاله تازه باز شده بودن حاج آقا سیدی  صبح زود رفته بود کوه و یکی دوتا گل لایه ناز با خودش آورده بود گفت میخوایشون؟منم با خوشحالی گفتم آره حاج آقا میخوامشون آخه من خییییلی گلهارو دوست دارم.دیگه از اون روز که فهمید من گل دوست دارم تقریبا هرروز صبح چندشاخه گل از بوته های گل حیاط خونش واسم میاره و همین باعث میشه اول صبح دقایقی به گلها نگاه کنم و آروم شم...

امروز هم هفت هشت تا شاخه رز خیلی خوشگل و خوشرنگ آرود ... مرسی حاج آقا

اعتکاف

مامان رفته اعتکاف.

متاسفانه امسال اسم هیچکدوممون توی اعتکاف مسجدگوهرشاد مشهد در نیومد.من تابحال اعتکاف نرفتم ولی مامان و اکرم هرکدومشون یه بار مسجد گوهرشاد و یه بارم همینجا رفتن اعتکاف .

وقتی دیروز ساعت چهار رفتیم مسجد دیدن مامان و اون جمع رو دیدم خیلی دلم خواست میومدم منم...

خیلی دلم میخواست اسمم برای اعتکاف حرم امام رضا درمیومد...تصمیم داشتم اگه رفتم اعتکاف وقتی برگشتم یه چادر عرب بخرم اخلاقمو عوض کنم دیگه با نامحرم بگو بخند نکنم خلاصه بشم یه دختر خوب و مومن چون اونموقع میگفتم خدا بهم نظر کرده و سه روز رفتم خونه آقا امام رضا ازش طلب بخشش کردم و حیفه دوباره همه چی رو خراب کنم ولی خب نشد دیگه...

حاج آقای مجیدنیا(رئیس) وحاج آقا سیدی و حاج آقا عاشورزاده وحاج آقافضلی به همراه خانوماشون رفتن شمال.برای سه روز میخوان در دامان طبیعت خوش بگذرونن.به منم گفتن بیا خوش میگذره منم خیلی دوست داشتم برم و چند روزی از همه چیز و همه کس دور باشم تا کمی روحم اروم بشه از این همه ناراحتی. ولی حیف که به قول مامانم در  فرهنگ مذهبی ما نمیگنجه  بدون خانواده با افراد غریبه بیرون بریم...

 بابا گفته که بعد از ماه رمضان ی هفته ای میریم تا آمل اگه فراموش نکنه و واقعا بریم.!

دلم میخواد برم وسط جنگل بین اونهمه درخت و گل توی یه کلبه چوبی کوچیک و امن بیخیال از همه کس و همه چیز تک و تنها در سکوت و آرامش واسه خودم زندگی کنم و مدتی از شلوغی ها و آشفتگی و درس و زندگی و خویش و قوم واسه خودم زندگی کنم...کاش میشدا !

خدایا آسمانت چه مزه ایست ؟من که فقط زمین خورده ام...