دو تا رز صورتی چهارتاسفید یک قرمز چهارتا لیلیوم و چهار تا شبیه بابونه ولی رنگ بنفش.
قشنگه
دو تا رز صورتی چهارتاسفید یک قرمز چهارتا لیلیوم و چهار تا شبیه بابونه ولی رنگ بنفش.
قشنگه
بعععله دوستش بود ماهم برای اینکه مزاحم نباشیم خداحافظی کردیم و از مغازه اومدیم بیرون!
بعد از اينكه اومديم بيرون الهام گفت ديد دوستش بودا !
در حال حاضر رو به راهم...
جملاتی ماندگار از سهراب:
نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی ...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. "
خیلی تاثیر گذاره درسته؟!
سرشون شلوغه . هرروز میان یه سری میزنن و زودی میرن.همین یه هفته است دیگه .
پسرخاله و پسرعموی مامان هم واسه شورای شهر قوچان کاندید شدن.شاید واسه رای دادن ماهم بریم قوچان رای بدیم.
دیشب ساعت۱۱ بود که همزمان هم با عفت هم مرضیه اس ام اس میدادم.
مرضیه که مثل همیشه سایت و پروژه برمیداره عفت هم طبق معمول داره کلاسای فنی حرفه ای رو میره...
فقط مدرک میگیره بی هدف!
خدایا ماها داریم با عمرمون چه میکنیم؟چطور باید جواب ثانیه های رفته ی عمرمونو بدیم؟!
گفت من سمت خونه شما میرم پشریف بیارین میرسونمتون.
منم از خدا خواسته با سر پریدم.![]()
توی راه از این طرف از اون طرف از این از اون از کار از همه چی حرف زد آخرسر هم برگشت گفت ما همه همکارا شما رو دوست داریم منم گفتم شما همه خیلی لطف دارین بعدش گفت من خودم شخصا خیلی شما رو دوست دارم منم یه لبخندی زدم در حالیکه کیف پولم دستم بود گفتم مرسی ولی حاج آقا هرکی دیگه الان این حرفو میزد همین کیف پولمو میزدم توی دهنش
.یه لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت!
میدونم این حرفو از روی مقصود و منظوری نزده و پشت حرفش فکرهای پلید و شیطانی نیست چون در این مدت خوب شناختمش ولی بازم باید بهش حدودشو یادآوردی میکردم تا دیگه بلند نشه راست راست تو چشای دختر مردم نگاه کنه بگه من شمارو دوست دارم!
از اول اردیبهشت وقتی گلهای لاله تازه باز شده بودن حاج آقا سیدی صبح زود رفته بود کوه و یکی دوتا گل لایه ناز با خودش آورده بود گفت میخوایشون؟منم با خوشحالی گفتم آره حاج آقا میخوامشون آخه من خییییلی گلهارو دوست دارم.دیگه از اون روز که فهمید من گل دوست دارم تقریبا هرروز صبح چندشاخه گل از بوته های گل حیاط خونش واسم میاره و همین باعث میشه اول صبح دقایقی به گلها نگاه کنم و آروم شم...
امروز هم هفت هشت تا شاخه رز خیلی خوشگل و خوشرنگ آرود ... مرسی حاج آقا
متاسفانه امسال اسم هیچکدوممون توی اعتکاف مسجدگوهرشاد مشهد در نیومد.من تابحال اعتکاف نرفتم ولی مامان و اکرم هرکدومشون یه بار مسجد گوهرشاد و یه بارم همینجا رفتن اعتکاف .
وقتی دیروز ساعت چهار رفتیم مسجد دیدن مامان و اون جمع رو دیدم خیلی دلم خواست میومدم منم...
خیلی دلم میخواست اسمم برای اعتکاف حرم امام رضا درمیومد...تصمیم داشتم اگه رفتم اعتکاف وقتی برگشتم یه چادر عرب بخرم اخلاقمو عوض کنم دیگه با نامحرم بگو بخند نکنم خلاصه بشم یه دختر خوب و مومن چون اونموقع میگفتم خدا بهم نظر کرده و سه روز رفتم خونه آقا امام رضا ازش طلب بخشش کردم و حیفه دوباره همه چی رو خراب کنم ولی خب نشد دیگه...
بابا گفته که بعد از ماه رمضان ی هفته ای میریم تا آمل اگه فراموش نکنه و واقعا بریم.!
دلم میخواد برم وسط جنگل بین اونهمه درخت و گل توی یه کلبه چوبی کوچیک و امن بیخیال از همه کس و همه چیز تک و تنها در سکوت و آرامش واسه خودم زندگی کنم و مدتی از شلوغی ها و آشفتگی و درس و زندگی و خویش و قوم واسه خودم زندگی کنم...کاش میشدا !