امروز صبح هوا عالی بود واسه راه رفتن . یه نسیم ملایم ... اونم هوای مهر !

عوض شدن فصل و تغییر آب و هوا تنوع قشنگیه .

کاش قدر زندگیمونو  بیشتر میدونستیم ...

اینهمه بدو بدو  و برو وبیا واسه چیه ؟

مگه نه اینکه همه دنبال یه زندگی آرومن ؟

میدونی تعریف و تفسیرمون نسبت به آرامش عوض شده . هرکی رو میبینم از یه چیزی میناله . هیچکی راضی نیس هیچکی خوشحال و خجسته نیس ،

داریم به کجا میریم ؟

میخوایم ب کجا برسیم ؟ 

تنها

با آدمای زیادی برخورد داشتم در هر سنی ، زن یا مرد ،در هر شغلی . کارگر و کاسب و کارمند و رئیس و پلیس و دادستان وکارخونه دار و هتل دار و بیکار و دنبال کار و دانشجو و دانش آموز و پیر و جوون و بچه و ... با توجه به اینکه یا کارم دستشون بوده یا کارشون دستم با همه همکلام شدم . چندتاشون بعنوان شاخص توی ذهنم مونده . اوناییکه از نظر من خییلی کارشون درست بوده ... وقتایی ک بیکار میشم به آدمها فکر میکنم . به اینکه کی چجور آدمیه . دلم میخواد ب مرحله ای برسم ک تا به چهره یکی نیگاه میکنم بفهمم چجور آدمیه چی تو فکرشه درگیر چیه تو زندگیش دنبال چیه.

تنها توی پارک نشستن رو دوس دارم . میشینی روی یه صندلی عینک دودی میزنی و بدون اینکه با کسی حرف بزنی به رفتار و کردار و حرف زدنا و حرکات آدما نگاه میکنی ... میبینی کی شاده کی ناراحته کی بیحوصله اس کی تنهاس کی غمگینه ...

تنها حرم رفتن رو دوس دارم . برم واسه خودم ... نماز و زیارتنامه بخونم . یه کنجی بشینم فقط تو خودم باشم نه با کسی حرف بزنم نه نگاهشون کنم . فقط صاف بشینم جلو ضریح آقا سرمو بندازم پایین  گوش کنم . به صدای گریه زائرا به نیایش هاشون به توسل هاشون به درد دل کردناشون ...

تنها توی کافی شاپ نشستن رو دوس دارم بشینم روی یه صندلی یه کنج و واسه خودم برم توی رویا ... ب زندگی فکر کنم ب اینکه قراره چی بشه ... چ اتفاقاتی خارج از تصورم میتونه رخ بده.. من با اینکه از جمع و جمعیت فراری نیستم ولی تنهایی رو دوس دارم .

تنها قدم زدن . تنها خیابون رفتن . تنها موسیقی گوش دادن . . . دنیای من خیلی کوچیکه نه ؟!

جهان مهربان است ...

به یاد آور بارش باران را ،که تپش زندگی و مهربانیست . "حکیم ارد بزرگ"

سفر یک روزه

یه چیز تعریف کنم کیف کنین ک من تا چ حد اکتیو و باحالم !

داریوشمون بابا شده . دوهفته قبل که زن عمو بهمون  خبر داد مامان تصمیم گرفت بره دیدن بچه شون که من هم توفیق اجباری نصیبم شد و بعنوان راننده در رکاب مادر عزیزم به راه افتادم( البته منتی نباشه چون خودمم یکی دوتا کار بانکی داشتم و مجبور بودم حتما یه سر برم. )

بهله داشتم میگفتم... ساعت شش صبح از خونه اومدیم بیرون هفت و نیم نمیشد ک رسیدیم فاروج سرعتم پایین بود دیدم یه جناب سروان بسیار محترم و باشخصیت و خسته با لباس فرم منتظر اتوبوس ایستاده به مامان گفتم ما ک داریم این راهو میریم ایشونم سوار کنیم ؟ مامان موافقت کرد و رفتم جلو پای سروان نگه داشتم شیشه رو کشیدم پایین گفتم : سلام جناب صبحتون بخیر من دارم میرم تا شیروان اگه شمام مقصدتون شیروانه میتونیم در خدمت شما باشیم . یه نگاه به من انداخت یه نگاهی به مامان گفت مزاحم نیستم ؟ گفتم نه خیر نفرماید ! بفرمایین بشینین بریم . حالا صندلی عقب هم از کیف منو مانتومو روسریمو یه پوشه پوشیده شده بود خواست عقب بشینه که مامان از صندلی جلو پیاده شد فلاکس و سبد صبحانه رو هم دستش گرفت و گفت شما بفرمایید جلو من میرم عقب . یکم تعارف کردو گفت نه توروخدا و نمیشه و ازن حرفا بعدش منم زدم ب شوخی و گفتم ما ازن تیپ آدماشیم ک به آقایون خیلی احترام میزاریم بفرمایید جلو اینجوری هم شما راحتید هم مامان !( البته بازم تاکید میکنم این حرفم کاملا شوخی بودا وگرنه ب اعتقاد من برابری مطلقه و اگه زن از مرد برتری نداشته باشه کمتر نیست.)

خلاصه ایشون نشست صندلی جلو و راه افتادیم . یه پونصد متر جلو رفته بودیم که شروع کردم ب حرف زدن ک اقا خوب هستین خوش میگذره یه خنده ای کرد و گفت ممنون دیدم حیرون ب من نیگاه میکنه گفتم چی شده گفت من هنوز تو شوکم در این مدت که من کلانتری فاروجم سابفه نداشته یه ماشین جلو پام نگه داره و اختصاصی فقط منو سوار کنه . منم خندیدم گفتم ما به برادران نیروی انتظامی ارادت داریم اینهمه شما به مردم خدمت کردین حالا یه بارم ما یه کار کوچیکی انجا بدیم ( البته اینا رو کاملا جدی و اعتقادات قلبیم بود گفتم ) و گفتم ک ما خودمون از خانواده نیروی انتظامی هستیم . خندید و تشکر کرد. ازشون با شکلات و چای ک داشتیم پذیرایی کردیم و طبق معمول من شروع کردم به حرف زدن ک آقا چندسال خدمتین کجایی هستین از کجا میاین به کجا میرین و اینا .ایشونم پرسید کجایی هستین اینجا چ میکنین و مشغول چ کاری هستین چی خوندین و... البته یادآوری کنم همون اول ک ایشون سوار شد پخش ماشینو خاموش کردم و مجبور بودم بحرفم وگرنه خوابم میگرفت .

موقعی ک یکی دو کیلومتری جلو رفتیم پرسیدم سرعت بالای 110 مشکلی ک نداره خندید گفت نه هر طور راهتین برین .البته اینم تاکید کنم ایشون خیلی از دستفرمونم تعریف کردن و گفتن خانومشون خیلی از رانندگی میترسیده یه بار تصادف کرده بعد از تصادف ترسشون رفته و دیگه کمتر ماشین دست ایشون میرسه و خانومشون ماشین رو بر میداره . . و از بین راننده های خانومی که در اقوم ودوست و آشنا دارن و دیدن رانندگی من خیلی عالیه . خخخ امیدوارم ک راست گفته باشه ! وقتی رسیدیم اول جامی ایشون پیاده شدن  دعوتمون کردن ک بریم خونشون برا صبحانه . تشکر و خداحافظی کردیم و رفتیم خونه زن عمو . بعد از اینکه پیاده شدن توی آینه یه نگاهی ب خودم انداختم دیدم رژم صورتی پررنگه موهام بیرون روسریم پشت گوشم ناخونام لاک داره ! آستینمم تا آرنج بالاس! یه بار حجابمون کم شده بودا ! وگرنه من در تمام اوقات مقنعه دارم موهام خیلی بیرون نیس و صورتمم در حد نرماله و واس خیابون رژ جیغ نمیزنم. مامان خندید گفت معلومه بنده خدا شوکه میشه دیگه !بگذریم.

وایی ک چ بچه  با نمک بود! داریوش 140 کیلویی اونوقت وزن  بچه ش سه کیلو ! خخخخخ . اسمشم گذاشتن علیرضا .

بههله . اینم از سفر یه روزه من و مامان خانوم .

حذف؟

آقا یعنی چی ...

یه پست گذاشته بودم دو سه تا کامنت هم داشت که تایید کرده بودم الان نیست !!!!!!!!!!!!   یعنی بلاگفا با تشخیص خودش حذف کرده ؟ این یعنی چی؟؟؟؟؟!