یه چیز تعریف کنم کیف کنین ک من تا چ حد اکتیو و باحالم !
داریوشمون بابا شده . دوهفته قبل که زن عمو بهمون خبر داد مامان تصمیم گرفت بره دیدن بچه شون که من هم توفیق اجباری نصیبم شد و بعنوان راننده در رکاب مادر عزیزم به راه افتادم( البته منتی نباشه چون خودمم یکی دوتا کار بانکی داشتم و مجبور بودم حتما یه سر برم. )
بهله داشتم میگفتم... ساعت شش صبح از خونه اومدیم بیرون هفت و نیم نمیشد ک رسیدیم فاروج سرعتم پایین بود دیدم یه جناب سروان بسیار محترم و باشخصیت و خسته با لباس فرم منتظر اتوبوس ایستاده به مامان گفتم ما ک داریم این راهو میریم ایشونم سوار کنیم ؟ مامان موافقت کرد و رفتم جلو پای سروان نگه داشتم شیشه رو کشیدم پایین گفتم : سلام جناب صبحتون بخیر من دارم میرم تا شیروان اگه شمام مقصدتون شیروانه میتونیم در خدمت شما باشیم . یه نگاه به من انداخت یه نگاهی به مامان گفت مزاحم نیستم ؟ گفتم نه خیر نفرماید ! بفرمایین بشینین بریم . حالا صندلی عقب هم از کیف منو مانتومو روسریمو یه پوشه پوشیده شده بود خواست عقب بشینه که مامان از صندلی جلو پیاده شد فلاکس و سبد صبحانه رو هم دستش گرفت و گفت شما بفرمایید جلو من میرم عقب . یکم تعارف کردو گفت نه توروخدا و نمیشه و ازن حرفا بعدش منم زدم ب شوخی و گفتم ما ازن تیپ آدماشیم ک به آقایون خیلی احترام میزاریم بفرمایید جلو اینجوری هم شما راحتید هم مامان !( البته بازم تاکید میکنم این حرفم کاملا شوخی بودا وگرنه ب اعتقاد من برابری مطلقه و اگه زن از مرد برتری نداشته باشه کمتر نیست.)
خلاصه ایشون نشست صندلی جلو و راه افتادیم . یه پونصد متر جلو رفته بودیم که شروع کردم ب حرف زدن ک اقا خوب هستین خوش میگذره یه خنده ای کرد و گفت ممنون دیدم حیرون ب من نیگاه میکنه گفتم چی شده گفت من هنوز تو شوکم در این مدت که من کلانتری فاروجم سابفه نداشته یه ماشین جلو پام نگه داره و اختصاصی فقط منو سوار کنه . منم خندیدم گفتم ما به برادران نیروی انتظامی ارادت داریم اینهمه شما به مردم خدمت کردین حالا یه بارم ما یه کار کوچیکی انجا بدیم ( البته اینا رو کاملا جدی و اعتقادات قلبیم بود گفتم ) و گفتم ک ما خودمون از خانواده نیروی انتظامی هستیم . خندید و تشکر کرد. ازشون با شکلات و چای ک داشتیم پذیرایی کردیم و طبق معمول من شروع کردم به حرف زدن ک آقا چندسال خدمتین کجایی هستین از کجا میاین به کجا میرین و اینا .ایشونم پرسید کجایی هستین اینجا چ میکنین و مشغول چ کاری هستین چی خوندین و... البته یادآوری کنم همون اول ک ایشون سوار شد پخش ماشینو خاموش کردم و مجبور بودم بحرفم وگرنه خوابم میگرفت
.
موقعی ک یکی دو کیلومتری جلو رفتیم پرسیدم سرعت بالای 110 مشکلی ک نداره خندید گفت نه هر طور راهتین برین .البته اینم تاکید کنم ایشون خیلی از دستفرمونم تعریف کردن و گفتن خانومشون خیلی از رانندگی میترسیده یه بار تصادف کرده بعد از تصادف ترسشون رفته و دیگه کمتر ماشین دست ایشون میرسه و خانومشون ماشین رو بر میداره . . و از بین راننده های خانومی که در اقوم ودوست و آشنا دارن و دیدن رانندگی من خیلی عالیه . خخخ امیدوارم ک راست گفته باشه ! وقتی رسیدیم اول جامی ایشون پیاده شدن دعوتمون کردن ک بریم خونشون برا صبحانه . تشکر و خداحافظی کردیم و رفتیم خونه زن عمو . بعد از اینکه پیاده شدن توی آینه یه نگاهی ب خودم انداختم دیدم رژم صورتی پررنگه موهام بیرون روسریم پشت گوشم ناخونام لاک داره ! آستینمم تا آرنج بالاس! یه بار حجابمون کم شده بودا ! وگرنه من در تمام اوقات مقنعه دارم موهام خیلی بیرون نیس و صورتمم در حد نرماله و واس خیابون رژ جیغ نمیزنم. مامان خندید گفت معلومه بنده خدا شوکه میشه دیگه !بگذریم.
وایی ک چ بچه با نمک بود! داریوش 140 کیلویی اونوقت وزن بچه ش سه کیلو ! خخخخخ . اسمشم گذاشتن علیرضا .
بههله . اینم از سفر یه روزه من و مامان خانوم .
+ نوشته شده در دوم مهر ۱۳۹۴ ساعت توسط افسانه
|