با آدمای زیادی برخورد داشتم در هر سنی ، زن یا مرد ،در هر شغلی . کارگر و کاسب و کارمند و رئیس و پلیس و دادستان وکارخونه دار و هتل دار و بیکار و دنبال کار و دانشجو و دانش آموز و پیر و جوون و بچه و ... با توجه به اینکه یا کارم دستشون بوده یا کارشون دستم با همه همکلام شدم . چندتاشون بعنوان شاخص توی ذهنم مونده . اوناییکه از نظر من خییلی کارشون درست بوده ... وقتایی ک بیکار میشم به آدمها فکر میکنم . به اینکه کی چجور آدمیه . دلم میخواد ب مرحله ای برسم ک تا به چهره یکی نیگاه میکنم بفهمم چجور آدمیه چی تو فکرشه درگیر چیه تو زندگیش دنبال چیه.

تنها توی پارک نشستن رو دوس دارم . میشینی روی یه صندلی عینک دودی میزنی و بدون اینکه با کسی حرف بزنی به رفتار و کردار و حرف زدنا و حرکات آدما نگاه میکنی ... میبینی کی شاده کی ناراحته کی بیحوصله اس کی تنهاس کی غمگینه ...

تنها حرم رفتن رو دوس دارم . برم واسه خودم ... نماز و زیارتنامه بخونم . یه کنجی بشینم فقط تو خودم باشم نه با کسی حرف بزنم نه نگاهشون کنم . فقط صاف بشینم جلو ضریح آقا سرمو بندازم پایین  گوش کنم . به صدای گریه زائرا به نیایش هاشون به توسل هاشون به درد دل کردناشون ...

تنها توی کافی شاپ نشستن رو دوس دارم بشینم روی یه صندلی یه کنج و واسه خودم برم توی رویا ... ب زندگی فکر کنم ب اینکه قراره چی بشه ... چ اتفاقاتی خارج از تصورم میتونه رخ بده.. من با اینکه از جمع و جمعیت فراری نیستم ولی تنهایی رو دوس دارم .

تنها قدم زدن . تنها خیابون رفتن . تنها موسیقی گوش دادن . . . دنیای من خیلی کوچیکه نه ؟!