هه... عجب روزگاریه ...

بعد از اردواجت ب فاصله ی دوماه دوماه دوتا خاستگار برات میاد.

مورد اول شخصیه ک ب واسطه خواهرت با تو آشنا شده ، بیشتر از پنج شش ساله ک تو رو مد نظر داره با خانوادش مطرح کرده خانوادش هم موافقیت کردن و ب داداشش هم گفته و قرار شده یکم دیگه موقعیت کاریش بهتر بشه بعد پا پیش بزاره. حالا ک دیده شرایط ازدواج رو دارن تماس گرفته خونه تون و متوجه شده ک ازدواج کردی بسیار نارحت شده.این شخص شغلی داره ک تو بسیار علاقه مندی و احترام زیادی برای کارش قائلی و دوس داری.

مورد دوم شخصیه ک تو و مادرت رو میشناسه. مدته دوسال میشه ک بطور جدی ب ازدواج با تو فکر میکرده و منتظر رسیدن موقعیتش بوده . با خانوادش هم مطرح کرده و موافقیت کردن . تماس میگیره برای هماهنگی و گرفتن وقت ک میفهمه ازدواج کردی . با ناراحتی تمام میاد توی پی وی ت و بهت تبریک میگه و تو غافلگیر و شوکه از تبریکش متوجه میشی ک قضیه چیه. این شخص شغلی داره ک تو از دوران دبیرستان دوس داشتی اینکاره بشی و خیلی خوشت میومده.

عجب کارایی میکنه عجب چرخشی داره این روزگار ...

حکمتش چی بوده ؟؟؟!  چی میشد یکم زود تر ب فکر می افتادن ؟!

اگه هرکدوم از این دو مورد زود تر فراهم میشد  قطعا جور دیگه ای بود ،بهتر از اینی ک هست بود .حداقل حاله من  خوب بود.

نمیگم الان خیلی ناراحت و  ناراضی ام . بلکه معمولی ام . ولی راضی و خوشجال هم نیستم ...

میگن قسمت من نمیدونم اسمشو چی بزارم ... شایدم شانس و اقبال !