آدم ها آرام آرام پیر نمی شوند..
آدم ها دریک لحظه..
با یک تلفن...
با یک جمله..
با یک نگاه..
با یک اتفاق..
با یک نیامدن..
با یک دیر رسیدن..
با یک باید برویم..
و با یک تمام کنیم،پیر می شوند...
آدم ها را لحظه ها پیر نمی کنند..
آدم را آدم ها پیر می کنند...

نگران نباش
حال من خوب است
فقط کمی بزرگتر شده ام
عقلم قد کشیده
شعورم متبلور شده
دلتنگی هایم کوچک شده اند
و در فاصله کوتاه لبخندها و اشکهایم
آموخته ام زندگی کنم …

تغییر

زندگی ات تغییر میکند ...

دیگر تنها مال خود نیستی ...

دیگر نمیتوانی گوشی موبایلت را خاموش کنی و با  لبخندی ژگوند بگویی جواب هیچکس را نمیدهی ...

باید ب تماس هایش پاسخ دهی ...

باید به قربان صدقه رفتن هایش گوش کنی ...

باید به تمام پیام هایش جواب دهی ...

دیگر نمی توانی بگویی حال فلان جا و فلان مهمانی را نداری چون دعوتت کرده اند و همه میگویند زشت است باید بروی ...

دیگر نمیتوانی بگویی خسته ای میخواهی بخوابی و در فلان جمع نمیخواهی بنشینی میگویند زشت است و به آنها توهین میشود ...

دیگر نباید از از دست و پوست و جسم و لمسش چندشت شود ...

اینگونه بودن برام سخت است ... سخت میشود مچ شد ... سخت میشود کنار آمد ...

با هر کدام از دوستانم ک حرف میزنم میگویند خیلی دوستت دارد  ... میگویند به احساسش پاسخ بده میگویند خودت ک باشی خوبی ،سعی نکن جبهه بگیری ... خدایا کمکم کن ...

وقتی زندگی جوری ک ما میخواییم پیش نمیره چ اهمیتی داره ک چ جوری پیش بره ... ب جهنم ک هر چی میشه ...

قد قد قد قد قد قد ...

منم قاطی مرغا شدم ...

گاهی زندگی ساز ناسازگاری کوک میکند ...

و ب هیچ شکل با تو و خواسته ات راه نمی آید ...

اینجاست ک تو غمگین میشوی ...

اینجاست ک قلبت سنگین میشود ...

اینجاست ک نفست سخت میشود ...

میخواهی با خوش بینی نگاهش کنی میخواهی ب طالع نیک فالش بزنی

اما دریغا ... دلت راضی نمیشود ...

دلت قرص هیچ چیز و هیچ کس نمی شود ...

حرف هیچ کس آرامت نمی کند ...

لبخند هیچ کس شادت نمیکند ...

شادی هیچ جمعی ب وجدت نمی آورد ...

حالم خیییییییییلی بده ...

برام دعا کنین ...

خدا کمکم کنه ....

خیلی غمگینم....

گاهی بعضی آدم ها بی هوا وارد زندگیت می شوند ...

فکرت را درگیر میکنند  و همین باعث خستگی مفرت میشود در روزمره گی ات ...

لعنت ب این خستگی ها ...

پاییز

توقع آدم ها از پاییز زیاد است. همین که مهر می شود، شروع می کنند به خیالبافی و آرزوهای شان را لیست می کنند. فکر می کنند پاییز غول چراغ جادوست و می تواند محال ها را ممکن می کند.

پاییز که می شود آدم ها بیشتر از قبل به عشق فکر می کنند. به عشق و نشستن کنار پنجره و قفل کردن انگشت ها دور فنجان چای داغ، شاید هم قهوه ای نیمه تلخ با شیر زیاد.

پاییز که می شود آدم ها عاشق تر می شوند. گاهی هم ادای عاشقی در می آورند و چشم های شان هر روز دنبال گمشده ای می گردد. گمشده ای فرو رفته در کتی گرم با کفش های بندی. گاهی پیدایش می کنند و گاهی تقویم ورق می خورد و زمستان می رسد و داستان عاشقی ها زیر اولین برف شهر دفن می شود.

پاییز با خودش انتظار می آورد انتظار برای رسیدن خبری خوش همراه با کمی غم رقیق و شاعرانه. بله پاییز آدم ها را شاعر می کند. شاعر شعرهایی پر از دل های ترک خورده و چشم های نمدار و روزهایی به رنگ آخرین مدادرنگی های توی جعبه، قهوه ای و طوسی و سیاه.

این روزها باید شالگردن دستباف را دور گردن پیچید و دست ها را توی جیب فرو کرد و آنقدر روی برگ های نارنجی آهسته قدم زد تا ابرها از رو بروند و شروع کنند به باریدن و قطره های باران از روی پیشانی بچکد روی دماغت.

این روزها باید بیشتر از قبل قدم زد و آواز خواند. باید بیشتر بیسکویت شکلاتی را توی چای فرو کرد و بیشتر به چیزهای خوب فکر کرد و بیشتر خندید. این روزها نباید تسلیم تاریکی و روح غمگین و سالخورده پاییز شد. گول عاشقی بازی هایش را نخورید.

همه می دانیم که پشت چهره این فصل شیرین شاعر مسلک چه غمی خوابیده. نه …. نباید تسلیمش شد.

فقط باید آهسته روی زمین خیس راه رفت و سوت زد و به آرزوهای محال فکر کرد. فقط همین.

زندگی

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست  

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

 

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

 

زندگی در همین اکنون است

   

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

  

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

 

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند


   

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم نفهمیدن هاست

 

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

   

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


   

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

 

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد


   

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

 


   

  

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

نیایش

یکشنبه  22 آذرماه 1394  / 13 دسامبر 2015  /  1 ربیع الاول 1437 

    "  بار الها ...

یکتایی ، بی همتایی ، بر همه چیز بینایی ، در همه حال دانایی .

الهی

ای داننده رازها ، ای شنونده آوازها ، ای بیننده نمازها ، ای پذیرنده نیاز ها ...

نومیدم مساز بگیرر دستم ...

از در گه همچون کریمی چون تو هرگز نومید کسی نرفت و من هم نروم ...  "