روز جمعه :

من در موج های خروشان :

بنا بر قول مدیریت محترم کانون قلم چی که میخواست پشتیبانان خانم و آقا رو به یک اردوی بهاره ببرد و درگیر جلسات و آزمونها بودیم و نشد بالاخره شرایط طور دیگری ورق خورد!

وسط هفته قبل توسط دوستان قدیم متوجه شدم قراره همون گروه با هزینه مدیر برن موجهای خروشان. بلافاصله زنگ زدم خانم شهابی و گفتم من چییییییییییییییییییی؟ خندید گفت اتفاقا تا اسم این برنامه اومده یاد من افتاده و منم در لیست هستم و برای من هم قراره بلیط بگیرن.

خلاصه هماهنگی های لازم انجام شد و بنده هم دعوت به حضور شدم.

بععععله ... تازه به جای یه بلیط 2 تا هم بهم دادن ک هر کیو هم ک خواستم با خودم ببرم ک متاسفانه کسی رو پیدا نکردم  بلیط استداد شد ...

صبح ک بیدار شدم مامان میگفت نمیخواد بری و نرو و تنها چجوری میخوای بری و ... ولی اینجانب مسرانه و قاطعانه پافشاری کردم که نعععععه قول دادم و ب هر شکلی ک شده باید برم.

خلاصه ساعت 10 صبح زنگ زدم آژانس به راه افتادم . رانندهه متوجه شد بچه ها تند تند زنگ میزنن و میگن کجایی  زود باش و اینا اونم پاشو گذاشت رو گاز و شروع کرد ب لایی کشیدن بین ماشینا و سبقت و اوووو یه ربعه منو رسوند. خدا خیرش بده درسته که تند میرفت و هر لحظه احتمال یه تصادف وحشتناک رو میدادم ولی صحیح و سالم و زودی رسیدم.

تا از ماشین پیاده شدم و وارد سالن شدم دیدم بچه هام رسیدن.

حدود 12 نفر آقا و 12 - 13 نفر خانم به همراه مدیریت محترم و خانواده شان.

خیییییییییییییییییییلی خوش گذشت .

با اینکه من از آب میترسم و برا همون اصلا استخر نمیرم و به هیج وجه شنا بلد نیستم ولی بازم خییلی کیف کردم. یعنی هر کدوم از سرسره هاشو هفت هشت بار میشستیم. بد ترینش اون چاله فضایی بود ک اخطار هم داده بود اوناییکه شنا یاد ندارن نرن . منه خیره 5-6 بار رفتم و وقتی از روی سرسرش پرت میشدم در عمق آب یهو ول میشدم چشامم میبستم یعنی این غریق نجاته خودشو میزد میخواست گریه کنه ک تورو خدا تو نیا ! بیچاره خیلی تلاش میکرد منو از ته آب میاورد بالا !

جای همه خالی ...

درسته ک خییلی آب کثیف و کلردار نوشیدم و هر یک ساعت از دندون جراحی شدم مزه خون میفهمدیم و تمام گوش و بینیم لبریز آب بود و فشار آب فکر کنم تا مغزم هم زد ولی با این حال خوش گذشت.

موقع برگشت هم که جناب آقای مدیر زحمت کشیدند و چون  منزل ما بین منزل خودشان و پدرشان است گفتند آژآنس نگیرم و همراه ایشان برم و بعد از خداحافظی از بچه ها با خانواده شان به منزل مدیر رفتم . بعد از سرف میوه و نوشیدن چای مرا درب منزل تحویل مادر عزیزم دادند.

بععله اینم از یه روز جمعه متنوع و شاد پس از مدتها ...

دلگیر

" مرا ببر...
به همان روز
همان ساعت
همان خیابان
که تو عابر بودی...
و من
ناشناس...
بار دیگر
برگرد و نگاهم کن این
آخرین تصویری ست که از خود
به یاد دارم..! "

 

گاهی وقت ها که دلت میگیرد  همه چیز بوی نا میدهد ... آسمان ابری ... حتی ماشینهایی ک از خیابون میگذرند هم سرعتشان پایین است و هییچ صدایی ازشان خارج نمیشود ... حتی در صورت آدمایی ک از کنارت عبور میکنند هم انگیزه ای نمیبینی ...

وقتی دلت میگیرد روزت جور دیگریست ... حالت حال دیگریست ... نگاهت نگاه دیگریست ...

دلتنگ چیزی یا کسی نیستی فقط دلت گرفته .

خسته ای ... خسته از زندگی ، خسته از زمانه ، خسته از بازی های روزگار ...

هر برگ از زندگی ک ورق میخورد پیرت میکند . گاه یادآوری لحظات قشنگ برایت تلخ و گاه یادآوری لحظه های تلخ برایت شیرین است.

روزگار عجیبیست ... تکلیفت با خودت روشن نیست .

زمانه ساز ناسازگاری کوک کرده ... حال هرچقدر ک میخواهی با او بجنگ او کار خودش را میکند بی توجه به تو و جنگ تو و سرنوشت تو ...

من محل کار جدیدم :

کارگاه تولیدی کیک خانگی و من در مقام حسابدار . خخخخخ مهندسه حسابدار !

صاحبان سرمایه و کار دوخواهر و یک برادرند حدود سنی خودم!

مرجان و مژگان و مهران. البته مادرشان هم سری ب کارگاه میزند و مواقعی ک نیاز ب اعمال جدیت است وارد عمل میشود. طبقه پایین محل تولید کیک های خامه ای یک خانم مشغول کار، طبقه وسط دو نیم شده که قسمت جلو مربوط ب فروش و کانتر و یخچال است و قسمت پشت حسابدار گرامی و مدیریت تشریف دارند ، طبقه سوم مربوط ب تهیه و آماده سازی و پخت کیک هاست ک در حال حاضر سه خانم مشغول کارند. البته بنا بر این است ک یکی دو خانم دیگر به جمع بپیوندند. و آقای مصطفی راننده و توضیع کننده است پسر خوبیست حدود 20 ساله مشهدی اصیل . و با لحجه جالبش هر روز چندین بار مرا به خنده وا میدارد.

مرجان چند ماه از من بزرگتر است و متاهل ، مژگان چندماه از من کوچک است و در شرف تاهل و مهران نیمه دوم 70 و دانشجوست . البته برادر کوچکتری هم دارند ک هفتم - هشتم است و درگیر درس و مدرسه و باشگاه !

خدا رو شکر جو خوبی حکم فرماست .

من ارتباطم با همه اعضا ب خوبی شکل گرفته و حس صمیمیت دارم. ساعاتی ک مشغول کارم خوب میگذرد البته ب جز هوای سردش ...

چون هنوز سرویس گرمایشی راه نیافتاده و من در نقطه انجمادم و مجبورم بروم طبقه بالا و بچسبم به شیشه های فر .

 

دندون عقل!

خب ...

از سه هفته قبل شروع میکنم ...

یه درد شدید نیمه پایین صورتم رو گرفته  بود فک بالا و پایینم به شدت درد میکرد طوریکه از درد گریه میکردم و هر دو سه ساعت یه مسکن میخوردم و تو خونه مث مرغ پر کنده راه میرفتم . راه حلقم هم بسته شده بود .

رفتم متخصص گوش و حلق و بینی

دکتره برگشته میگه خانوم این یک فشار عصبیه و مشکل خاصی نیست .تا چهار هفته کمتر صحبت کنین غذای ملین بخورین و عصبی نشین . دو بسته قرص ایپوبروفن و یه آمپول مسکن و قرص گرفتگی عضله داد و گفت ضمنا یه دوسه تا دندون خراب هم دارین به سری م به دکتر دندانپزشک بزنین. همین .

یه هفته گذشت و حال و درد من همانا و نساختن داروها به معدم و بد شدن وضعیت غذا خوردنم همانا.

دیدم نه نمیشه خوب نمیشم رفتم دندون پزشکی . حدس زدم دندون عقلم باشه گفتم آقای دکتر داغووونم .

یه عکس از دهنم گرفت اینا نیگاااااااا از رو یونیت  پریدم سرمو بردم بین دستای دکتره درست بالای عکسم و نیگاهی ب عکس انداختم گفتم چی شده مگه؟؟؟!

گفت دندون عقلت توی کمر دندون کناریته !

اصلا یه جوررری بود !

تازه اونم دندان نهان ....

گفتم خب باید چیکار کنم ؟ گفت جراحی میخواد.

آدرس کلینیک جهاددانشگاهی رو داد گفت برو اینجا کارشون خییلی خوبه.

ساعت 4 تنها راه افتادم رفتم کلینیک. گفتم یه وقت از متخصص میخوام برا جراحی دندان عقل.گفت ساعت 7 امروز وقت داریم آمادگیشو دارین گفتم آره خوبه دیگه تحمل دردشو ندارم.

نیمساعت مونده ب نوبتم از ترس تمام بدنم میلرزید و تهوع گرفته بودم ! خانوم دکتره ی قرص بهم داد گفت اینو بخور برا تهوعت ی صندلی هم گذاشت کنار پنجره گفت نیمساعتی بشین حالت بهتر میشه.

رو یونیت ک دراز کشیدم 2 تا آمپول بیحسی تزریق کرد ی اسپری هم زد ک تمام دهنم کرخت نشه ...  مانتو و مقنعه م رو درآوردم چشامم بستم تا آخرش جرات نداشتم چشامو باز کنم !

کلا نیم ساعت طول نکشید ک خانوم دکتر گفت خب دیگه تموم شد پاشو خانوم !

ی نفسی کشیدم خودمو مرتب کردم اومدم بیرون . میخواستم سوار ماشین شم دیدم گوشیم نیست سریع برگشتم تو اتاق دکتر و تمام کیفم و جیبمو مسیر و نیگاه کردم دیدم نه ... نیست ک نیست ...

خلاصه ...

شب چند بار شمارمو گرفتم تا بالاخره ی آقایی جواب داد گفت خانوم من گوشیتونو وسط خیابون پیدا کردم آدرسشو داد گفت فردا صبح بیاین بگیرینش. صبح ساعت 10 با صورت ورم کرده و ماسک زده رفتم انسان باشخصیتی بود گوشی رو گرفتم روشنش کردم دیدم ای داد بیداد LCD شکسته تصویر نداره !

باورت نمیشه با خودم گفتم خداروشکر ک تصویر نداشته ! چون تو گوشیم هم عکس شخصی (عکس عروسی داریوش و تولد خودمو... ) داشتم هم شماره همه دوستام بود .

بععله گوشی رو گرفتم البته فقط سیمکارت برام موند.

دیگه گوشی رو نبردم درست نکردم دو روزی گوشی مامان رو ورداشتم روز سوم رفتم ی گوشی SONY خریدم شیک !

آره دیگه در عرض 2-3 روز یه یک و نیم میلیونی خرج کردم و از درد بی امان رهایی یافتم....

منزل جدید و مشکلات متوالی...

تلفن سلب امتیاز شده از سوی مخابرات محدودیت فضا در واگذاری خط تلفن جدید درخواست خط از پنج دفتر ارتباطی بصورت همزمان و...

عدم میل شخصی از حضور در کافی نت ها .

عدم تمال از باز کردن وبلاگ شخصی در منزل برادر بزرگوار و استفاده از اینترنت آن.

بالاخره موافقت شد و اینترنت منزل به راه افتاد !

به امید خدا .

من اومدم!

سلاااااااااااااااااااااااااااااام !

احوال همه دوستا و آشناها و رفیقا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اومدم !

خب چ خبر ؟

خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟ خوش میگذره ؟ ایام به کام هست ؟

من نبودم اتفاقات تازه چی بوده ؟

اووو کلی حرف دارم ...

حالا نمیدونم از کجا شروع کنم ...

امروز صبح هوا عالی بود واسه راه رفتن . یه نسیم ملایم ... اونم هوای مهر !

عوض شدن فصل و تغییر آب و هوا تنوع قشنگیه .

کاش قدر زندگیمونو  بیشتر میدونستیم ...

اینهمه بدو بدو  و برو وبیا واسه چیه ؟

مگه نه اینکه همه دنبال یه زندگی آرومن ؟

میدونی تعریف و تفسیرمون نسبت به آرامش عوض شده . هرکی رو میبینم از یه چیزی میناله . هیچکی راضی نیس هیچکی خوشحال و خجسته نیس ،

داریم به کجا میریم ؟

میخوایم ب کجا برسیم ؟ 

تنها

با آدمای زیادی برخورد داشتم در هر سنی ، زن یا مرد ،در هر شغلی . کارگر و کاسب و کارمند و رئیس و پلیس و دادستان وکارخونه دار و هتل دار و بیکار و دنبال کار و دانشجو و دانش آموز و پیر و جوون و بچه و ... با توجه به اینکه یا کارم دستشون بوده یا کارشون دستم با همه همکلام شدم . چندتاشون بعنوان شاخص توی ذهنم مونده . اوناییکه از نظر من خییلی کارشون درست بوده ... وقتایی ک بیکار میشم به آدمها فکر میکنم . به اینکه کی چجور آدمیه . دلم میخواد ب مرحله ای برسم ک تا به چهره یکی نیگاه میکنم بفهمم چجور آدمیه چی تو فکرشه درگیر چیه تو زندگیش دنبال چیه.

تنها توی پارک نشستن رو دوس دارم . میشینی روی یه صندلی عینک دودی میزنی و بدون اینکه با کسی حرف بزنی به رفتار و کردار و حرف زدنا و حرکات آدما نگاه میکنی ... میبینی کی شاده کی ناراحته کی بیحوصله اس کی تنهاس کی غمگینه ...

تنها حرم رفتن رو دوس دارم . برم واسه خودم ... نماز و زیارتنامه بخونم . یه کنجی بشینم فقط تو خودم باشم نه با کسی حرف بزنم نه نگاهشون کنم . فقط صاف بشینم جلو ضریح آقا سرمو بندازم پایین  گوش کنم . به صدای گریه زائرا به نیایش هاشون به توسل هاشون به درد دل کردناشون ...

تنها توی کافی شاپ نشستن رو دوس دارم بشینم روی یه صندلی یه کنج و واسه خودم برم توی رویا ... ب زندگی فکر کنم ب اینکه قراره چی بشه ... چ اتفاقاتی خارج از تصورم میتونه رخ بده.. من با اینکه از جمع و جمعیت فراری نیستم ولی تنهایی رو دوس دارم .

تنها قدم زدن . تنها خیابون رفتن . تنها موسیقی گوش دادن . . . دنیای من خیلی کوچیکه نه ؟!

جهان مهربان است ...

به یاد آور بارش باران را ،که تپش زندگی و مهربانیست . "حکیم ارد بزرگ"

سفر یک روزه

یه چیز تعریف کنم کیف کنین ک من تا چ حد اکتیو و باحالم !

داریوشمون بابا شده . دوهفته قبل که زن عمو بهمون  خبر داد مامان تصمیم گرفت بره دیدن بچه شون که من هم توفیق اجباری نصیبم شد و بعنوان راننده در رکاب مادر عزیزم به راه افتادم( البته منتی نباشه چون خودمم یکی دوتا کار بانکی داشتم و مجبور بودم حتما یه سر برم. )

بهله داشتم میگفتم... ساعت شش صبح از خونه اومدیم بیرون هفت و نیم نمیشد ک رسیدیم فاروج سرعتم پایین بود دیدم یه جناب سروان بسیار محترم و باشخصیت و خسته با لباس فرم منتظر اتوبوس ایستاده به مامان گفتم ما ک داریم این راهو میریم ایشونم سوار کنیم ؟ مامان موافقت کرد و رفتم جلو پای سروان نگه داشتم شیشه رو کشیدم پایین گفتم : سلام جناب صبحتون بخیر من دارم میرم تا شیروان اگه شمام مقصدتون شیروانه میتونیم در خدمت شما باشیم . یه نگاه به من انداخت یه نگاهی به مامان گفت مزاحم نیستم ؟ گفتم نه خیر نفرماید ! بفرمایین بشینین بریم . حالا صندلی عقب هم از کیف منو مانتومو روسریمو یه پوشه پوشیده شده بود خواست عقب بشینه که مامان از صندلی جلو پیاده شد فلاکس و سبد صبحانه رو هم دستش گرفت و گفت شما بفرمایید جلو من میرم عقب . یکم تعارف کردو گفت نه توروخدا و نمیشه و ازن حرفا بعدش منم زدم ب شوخی و گفتم ما ازن تیپ آدماشیم ک به آقایون خیلی احترام میزاریم بفرمایید جلو اینجوری هم شما راحتید هم مامان !( البته بازم تاکید میکنم این حرفم کاملا شوخی بودا وگرنه ب اعتقاد من برابری مطلقه و اگه زن از مرد برتری نداشته باشه کمتر نیست.)

خلاصه ایشون نشست صندلی جلو و راه افتادیم . یه پونصد متر جلو رفته بودیم که شروع کردم ب حرف زدن ک اقا خوب هستین خوش میگذره یه خنده ای کرد و گفت ممنون دیدم حیرون ب من نیگاه میکنه گفتم چی شده گفت من هنوز تو شوکم در این مدت که من کلانتری فاروجم سابفه نداشته یه ماشین جلو پام نگه داره و اختصاصی فقط منو سوار کنه . منم خندیدم گفتم ما به برادران نیروی انتظامی ارادت داریم اینهمه شما به مردم خدمت کردین حالا یه بارم ما یه کار کوچیکی انجا بدیم ( البته اینا رو کاملا جدی و اعتقادات قلبیم بود گفتم ) و گفتم ک ما خودمون از خانواده نیروی انتظامی هستیم . خندید و تشکر کرد. ازشون با شکلات و چای ک داشتیم پذیرایی کردیم و طبق معمول من شروع کردم به حرف زدن ک آقا چندسال خدمتین کجایی هستین از کجا میاین به کجا میرین و اینا .ایشونم پرسید کجایی هستین اینجا چ میکنین و مشغول چ کاری هستین چی خوندین و... البته یادآوری کنم همون اول ک ایشون سوار شد پخش ماشینو خاموش کردم و مجبور بودم بحرفم وگرنه خوابم میگرفت .

موقعی ک یکی دو کیلومتری جلو رفتیم پرسیدم سرعت بالای 110 مشکلی ک نداره خندید گفت نه هر طور راهتین برین .البته اینم تاکید کنم ایشون خیلی از دستفرمونم تعریف کردن و گفتن خانومشون خیلی از رانندگی میترسیده یه بار تصادف کرده بعد از تصادف ترسشون رفته و دیگه کمتر ماشین دست ایشون میرسه و خانومشون ماشین رو بر میداره . . و از بین راننده های خانومی که در اقوم ودوست و آشنا دارن و دیدن رانندگی من خیلی عالیه . خخخ امیدوارم ک راست گفته باشه ! وقتی رسیدیم اول جامی ایشون پیاده شدن  دعوتمون کردن ک بریم خونشون برا صبحانه . تشکر و خداحافظی کردیم و رفتیم خونه زن عمو . بعد از اینکه پیاده شدن توی آینه یه نگاهی ب خودم انداختم دیدم رژم صورتی پررنگه موهام بیرون روسریم پشت گوشم ناخونام لاک داره ! آستینمم تا آرنج بالاس! یه بار حجابمون کم شده بودا ! وگرنه من در تمام اوقات مقنعه دارم موهام خیلی بیرون نیس و صورتمم در حد نرماله و واس خیابون رژ جیغ نمیزنم. مامان خندید گفت معلومه بنده خدا شوکه میشه دیگه !بگذریم.

وایی ک چ بچه  با نمک بود! داریوش 140 کیلویی اونوقت وزن  بچه ش سه کیلو ! خخخخخ . اسمشم گذاشتن علیرضا .

بههله . اینم از سفر یه روزه من و مامان خانوم .