" مرا ببر...
به همان روز
همان ساعت
همان خیابان
که تو عابر بودی...
و من
ناشناس...
بار دیگر
برگرد و نگاهم کن این
آخرین تصویری ست که از خود
به یاد دارم..! "

 

گاهی وقت ها که دلت میگیرد  همه چیز بوی نا میدهد ... آسمان ابری ... حتی ماشینهایی ک از خیابون میگذرند هم سرعتشان پایین است و هییچ صدایی ازشان خارج نمیشود ... حتی در صورت آدمایی ک از کنارت عبور میکنند هم انگیزه ای نمیبینی ...

وقتی دلت میگیرد روزت جور دیگریست ... حالت حال دیگریست ... نگاهت نگاه دیگریست ...

دلتنگ چیزی یا کسی نیستی فقط دلت گرفته .

خسته ای ... خسته از زندگی ، خسته از زمانه ، خسته از بازی های روزگار ...

هر برگ از زندگی ک ورق میخورد پیرت میکند . گاه یادآوری لحظات قشنگ برایت تلخ و گاه یادآوری لحظه های تلخ برایت شیرین است.

روزگار عجیبیست ... تکلیفت با خودت روشن نیست .

زمانه ساز ناسازگاری کوک کرده ... حال هرچقدر ک میخواهی با او بجنگ او کار خودش را میکند بی توجه به تو و جنگ تو و سرنوشت تو ...