دلم تنگ شده...
برای همه ی اون روزایی ک با نرگس میرفتیم کافی شاپ و شیرموز بستنی میخوردیم و ب بقیه نگاه میکردیم درموردشون داستان میساختیم و قه قه میخندیدیم، برای روزایی ک با بقیه پشتیبانای کانون تا دور میدون میومدیم و توی راه اونقد مسخره بازی در میاوردیم و میخندیدیم ک اصلا متوجه رسیدنمون نمیشدیم، دلم تنگ شده برا وقتهایی ک با سحر توی خیابون قدم میزدم حتی برای یک زمان و مسافت کوتاه، حتی دلم برا جلسه هایی ک برا دانش آموزام میزاشتم تنگ شده...
دلم برا دانشگاه تنگ شده...
برهمه ی بچه های کلاسمون، برای همه ی استادام، برای لحظه به لحظه ی کلاس هام.
دلم برای خونه ی بابا بزرگ تنگ شده...
دلم هوای قدیم رو میخواد...
+ نوشته شده در بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۵ ساعت توسط افسانه
|