عروسی یا ...
البته بخیر گذشت.
و برخلاف تصورم عمل کرد و خیلی حالمو خوب کرد.الان حس میکنم که قلبا دوسش دارم.
ولی انگار خوشی به ما نیومده...
یه مجلس دعوت شدیم.
عروسی پسر خاله ش. همون خاله ای که حسابی منو با کاراش چزونده بود و به قول اینا مثلا طرفداری اینا رو کرده بود و با کارا و حرفاش حاله منو بد کرده بود.
اینا ک میگن خیلی مدیونشن و در حقشون خیلی خوبی کرده ولی من ازش ناراحتم برای همین لج کردم و گفتم ک مجلس این آدم من پامو نمیزارم.
بخاطر همین مجلس برای اولین بار با علی بحثم شد . از توجیه هاش بدم اومد . مخصوصا ک فهمیدم خواستگار دخترکوچیکه ی همین خاله هه بوده و نشده ک ازدواج کنن. و بدترش این بود که گفت مامانم شون خیلی اسرار میکنن ک بیا بریم.
بعد از کلی حرف زدن ک متقاعد هم نشدم من گفتم ک نمیام و تمام.
فرداش مامانش زنگ زد و گفت بهتره بیای و منم گفتم معلوم نیس.
بعدازظهرش ک فاطمه زنگ زد و گفت بیا بریم و خوش میگذره و این حرفا بهش گفتم من دوس ندارم بیام و نمیتونم بیام. گفت بعنوان شروع بیا و در مجالس فامیلای شوهرت حضور داشته باش. گفت این آدم خیلی به ما لطف کرده و ما مدیونشیم. گفت داری فرق بین میزاری که نمیای.
خیلی بهش بر خورد. جوری که حتی لحن صداش عوض شد و بطور کاملا خشک و خشن گفت پس انتظار هم نداشته باش که علی آقا بعضی از مجالس شما رو بیاد.
تو دلم گفتم شما بهش مدیونین برین چکار به من دارین . این خیلی بده ک آدم برای یکی دیگه تصمصم بگیره و بهش تحمیل کنه ک کجا بیاد و کجا نیاد. این خیلی بده که دخالت کنه و بگه پس علی تو هم فلان مجلس اینا رو نرو.
موندم حیران.
من میخوام چطور با این خانواده یه عمر زندگی کنم ؟؟!
دیشب اونقد گریه کردم ک صورتم کلا پف کرده . ولی اینم بگم که علی مجلس نیومد.