یکی دو هفته اس شبها آروم نمیخوابم . مث سابق نیستم.

توی خواب ناله میکنم ، هرشب دو سه بار الهام از خواب بیدارم میکنه و میگه چی شده خواب بد میبینی بیدار شو چیزی نیست .

اما درواقع هیچ خوابی نمیبینم .

فقط خسته ام.

فکرم خسته اس .

روحم خسته اس.

ذهنم درگیر و آشفته اس...

هه مامان میگه چی شده ک اینقدر آشفته ای . چیزی هست که ب ما نمیگی ؟

و من با لبخندی از کنار این حرفش میگذرم .

روزگار بدیه ...

یعنی مشخص نیست من چرا کلافه و آشفته ام ؟ نگران نباشم ؟ ب فکر نباشم ؟ مگه میشه ...

کمتر از دوماه دیگه عروسی مه فکر نکنم ؟؟؟؟ اصلا مگه امکان داره آدم فکر نکنه ...