عروسی
اینم از عروسی...
روز بیست و نه اسفند خییلی خوشحال بودم. اتفاقات خیلی خوب و زیادی برام افتاد. کلی انرژی مثبت جذب کردم.
روز اول فروردین خیییلی ناراحت شدم. طوری که هرموقع یادش می افتم حالم بد میشه و خواهد شد.
از روز دوم عید خونه خودم بودم و همش مشغول کار و خرید و چیدن بودم طوریکه هیچ جا نرفتم دید و بازدید عید.
روز ششم یه مربی دنس گرفتم و اومد خونه به منو علی رقص تانگو کارکرد و هماهنگ شدیم برا آخرین رقص تو مجلس.
روز هفتم غروب الهام شون اومدن کمک واسه چیدن و تزئین خونه. غروب منو علی دوباره باهم بحث و دعوا کردیم و قهر تا فرداش ک میشد هشت فروردین و روز عروسی.
صبح رفتیم لباس عروس رو گرفتیم درحالیکه قهر بودیم.
رفتم آرایشگاه . آرایش و گریمم و لباسم خیلی بهم میومد . هرکی میدید خیلی خوشش میومد. خودمم دوست داشتم.
تا توی تالار هم بگو مگو میکردیم و ناراحت بودیم.
دایی محمود هم با پسرا و عروسا و نوه ش اومدن .
مجلس خوب و مرتب و آبرومندی بود.
همه راضی بودن.
خداروشکر همه چی خوب بود.خداروشکر .
همه چی تموم شد. اونهمه کار و مسئولیت و بدو بدو و تلاش و خرید بالاخره به پایان رسید.
ولی خدا آخر عاقبت مارو ختم به خیر کنه ...