دیشب اونقدر کلافه بودم که حال هیچ کاری نداشتم منکه همیشه گوشیم روشنه هیچوقت هم سایلنت نیست از کلافگی گوشیمو خاموش کردم از ساعت ۱۰ شب رفتم دراز کشیدم ولی تا ۱ نتونستم بخوابم از زمین و زمان شاکی بودم روراست بگم از این افسانه خسته شده بودم...
خدایا آدما چطور میتونن از خودشون خسته نشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشامو بسته بودم و پتو رو هم روم انداخته بودم ولی مشخص بود بیدارم الهام درساشو که تموم کرد بهم گفت تو امشب چته؟با لحنی عصبانی بهش گفتم خیلی خوابم میاد سرم هم درد میکنه برو سر به سرم نزار که اصلا حوصله ندارما .
دستمو گذاشتم روی چشام ناخودآگاه اشکام از گوشه چشمم سر میخورد الهام گفت مگه چی گفتم که گریه میکنی؟
چقدر بده ناراحتی مثل انواج رادیو در محیط پخش میشه و همه اطرافیان رو هم ناراحت میکنه!!!!
+ نوشته شده در سی ام آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط افسانه
|