برف

از دیشب داره برف میاد.

وااای چ برفی.

ماشاالله.

صب ک داشتم میومدم شرکت سی سانتیمتر بیشتر برف رو زمین نشسته بود.

خیییلی قشنگ شده همه جا ... خیابون ... کوچه ها ... روی درختا ک دیگه شاهکاره .

با اینکه عجله داشتم و دیرم هم شده بود ولی توی کوچه و با درخت های جلو خونه چند تا عکس سلفی گرفتم.

خدایا شکرت برا این نعمت زیبا و پر برکتت...

لیست کارها

مرور کارهام :

1.خونه گرفتیم

2.تالار و شام رو اوکی کردیم.

3.آرایشگاه وقت گرفتم

4.بیشتر وسایل و جهیزیه رو گرفتیم

5.دی جی رو اوکی کردیم.

کارهای باقی مونده :

1. آتلیه و فیلم بردار

2.لباس عروس

3.گل دست و ماشین عروس

4.چیدن وسایل خونه

5. سفارش پرده توی حال

6.خرید کسری های خونه

7.میوه و شیرینی مجلس

و کلی کار دیگه ک الان یادم نیست...

آشفته

یکی دو هفته اس شبها آروم نمیخوابم . مث سابق نیستم.

توی خواب ناله میکنم ، هرشب دو سه بار الهام از خواب بیدارم میکنه و میگه چی شده خواب بد میبینی بیدار شو چیزی نیست .

اما درواقع هیچ خوابی نمیبینم .

فقط خسته ام.

فکرم خسته اس .

روحم خسته اس.

ذهنم درگیر و آشفته اس...

هه مامان میگه چی شده ک اینقدر آشفته ای . چیزی هست که ب ما نمیگی ؟

و من با لبخندی از کنار این حرفش میگذرم .

روزگار بدیه ...

یعنی مشخص نیست من چرا کلافه و آشفته ام ؟ نگران نباشم ؟ ب فکر نباشم ؟ مگه میشه ...

کمتر از دوماه دیگه عروسی مه فکر نکنم ؟؟؟؟ اصلا مگه امکان داره آدم فکر نکنه ...

پلاسکو

این روزا بازار نوشتنا و کامنت ها و پیام ها و اخبار داغ شده .

یک ساختمان بزرگ توی پایتخت فرو ریخته .

تعداد خیلی زیادی از مردممون زیر آوار موندن.

میلیاردها سرمایه دود شده .

افراد سخت کوش آتش نشان هم در حین خدمت به شهادت رسیدند.

سخته واقعا سخته .

آدم با فکر کردن به این موضوع تا عمق جانش میسوزه.

ولی یه چیزی رو فرواموش نکنیم

من نمیگم کارمون اشتباهه یا از این موضوع ناراحت نباشیم .اما میگم زیاده روی نکنیم.

چرا شهادت آتش نشان ها اونقدر بزرگ شد ولی شهادت اینهمه افراد نیروی نظامی و انتظامی وعملیاتی رو به چشم نمیاریم.

اگه قراره هر خدمتی رو قدردان باشیم چرا از اونا تشکر نمیکنیم ؟!

روزی نیست که از خانواده بزرگ نیروی انتظامی شهید نداشته باشیم.

توی درگیری با اشرار ، معاملات مواد ، مزر و خیلی اوقات دیگه .

چرا نمیشینیم بشماریم مثلا در این ماه چند نفر از افراد این نیرو ها در حین خدمت و انجام ماموریت به شهادت رسیدن.

چرا هیچ جا از اونا یادی نمیشه .

اونام مشغول خدمت بودن اونام برای آرامش و آسایش و امنیت ما کار میکنن. اونام خانواده شون چشم به راهشون بودن . اونام بچه ی کوچیک داشتن که بابایی بودن اونام دوست و همکار زیادی داشتن که از فراغشون بسوزن.

یه خورده نامردیه فراموششون کنیم چون برامون عادی و طبیعی به نظر بیاد.

دو ماه اخیر من

چند وقته نیومدم اینجا و چیزی ننوشتم ؟؟؟؟؟

نزدیک به دوماه .!!!!!!!!!!!

خب ... از کجا شروع کنم ...

از 18 آذر :

دایی جان و خانومش تشریف آوردن مشهد . برا عروسی اکرم.

21 آذر :

مجلس جشن عروسی خواهر محترم. ب سلامتی رفتن سر خونه و زندگی شون . بماند اینکه لباس مجلسیمو دوس داشتم ، کفش نقره ای پاشنه بلندمو که همه متحیر نگاه میکردن و میگفتن دختر تو چطوری با این راه میری اندازه قلم نازک و بلند ه رو دوس داشتم ، آرایشگاهی که قرار بود بریم رو کنسل کردم و بطور کاملا یهووی تصمیم گرفتیم که منو والهام و زندایی بریم آرایشگاه نزدیک خونه مون و مدل موهام به رنگش میخورد و خوشگل شده بودم.

بگذریم از اینکه همه رفتن و منو الهام و زندایی کارمون بیشتر از همه طول کشید و دیر رفتیم تالار .

بگذریم از اینکه توی مجلس همه کارا و بدو بدو ها و هماهنگی ها با من بود و اکرم که عروس بود و بقیه همه حتی مامانم و الهام و خاله شون جزء مهمان به حساب میومدن و هیچ کار مفیدی انجام نمیدادن و فقط نشسته بودن.

بگذریم از اینکه آخر شب خییلی اعصابم بهم ریخته بود و از همه ی همه کلافه شده بودم. از خانواده خاله جون ، از پریسا شون ، از اعظم شون ، از داداشم و از علی شون.

بگذریم از اینکه خیییلی احساس تنهایی کردم و احساس غربت .

بگذریم از اینکه تو خونه علیرضا شون با محمد رقصیدم و همین یک ربع رقصم خییلی خوب بود و بهم خوش گذشت ، بگذریم از اینکه علیرضا یه حرفی گفت که به شدت بهم برخورد و ازش ناراحت شدم.

بگذریم از اینکه وقتی عروس رو گذاشتیم خونه و موقع برگشت ما و خونواده عمورضا شونو دایی محمود شون کلی تو خیابون جیغ جیغ و شلوغ بازی در آوردیم کورس گذاشتیم و کلی خوش گذروندیم.

بگذریم از اینکه محمد با موزی که واسه شوخی و مسخره بازی از خونه علیرضا شون ورداشت و تو راه چقد ما همه رو خندوند.

بگذریم ازینکه اونشب تا 5 صبح بیدار بودیم و گفتیم و خندیدیم ولی منو الهام تظاهر به لبخند میکردیم.

بگذریم ازاینکه من ساعت 9 از خواب بیدار شدم و رفتم سر کار ....

و اما جمعه 26 آذر ماه:

عروسی دخترخاله بنده در قوچان.

مامان و الهام  چهارشنیه با دایی و زندایی رفتن قوچان.

پنجشنبه ظهر علی اومد شرکت دنبالم با هم رفتیم خونه شام درست کردم با بابا سه تایی خوردیم ، با اکرم هم هماهنگ کردم که فرداش یعنی جمعه با علیرضا بیان خونه ما و همه باهم بریم قوچان.

صبح بیدار شدیم صبحانه خوردیم و حاضر شدیم همه باهم رفتیم قوچان.

منو اکرم و الهام و مریم(خواهرشوهره خاله ) با دخترش رفتیم آرایشگاه خاله هم اومد.

آماده که شدیم اومدیم خونه لباسامونو ورداشتیم و همه باهم رفتیم تالار.

انصافاً توی اون جمع که رفته بودن موهاشونو شنیون کرده بودن منو الهام و اکرم خیییلی قشنگ شده بودیم با اینکه یکم هم کمتر از اونا هزینه کرده بودیم و از نظر تیپ و قیافه قشنگ و خاص شده بودیم همین خیلی خوشحالمون کرده بود و بقیه رو کفری.خخخخ

عروس یهم گذشت . همه برگشتیم مشهد . مامان که نافش باد فتخ آورده و مدتیه خیلی اذیت میشه دایی گفت تا ما اینجاییم کارای عمل تو انجام بده خیالمون رواحت شه بعد بریم.

مامان با اونهمه ترسی که داشت قبول کرد و کارای بستری شدنش رو توی بیمارستان رضوی انجام دادیم.

بگذریم از اینکه کارای بیمه تکمیلی ش و هماهنگی هاشو انجام دادم و کارا رو راست و ریست کردم.

بگذریم از اینکه روز عمل وقتی همه توی اتاق انتظار نشسته بودن و از صب ک بیدار شده بودن تا ساعت 2 ظهر هیچی نخورده بودن و هیچکی به فکر معدش نبود و همه ضعف کرده بودن بدو بدو رفتم برا همه شیرکاکائو و کیک و ساندویچ گرفتم و ذوق کردن

بگذریماز اینکه همراه فقط یک نفر قبول میکنن و زندایی بالا پیش مامان موند ولی من  به طرز هوشمندانه ای هراست رو دور زدم و خودم رو رسوندم به اتاق ریکاوری و وقتیکه مامان از اتاق اومد بیرون منم پیش زندایی و مامان بودم و وقتی چشاشو باز کرد به همه خبر دادم که حالش خوبه .

بگذریم از اینکه همه هرکاری که داشتن به من میگفتن ، هرچی لازم داشتن من فراهم میکردم هر هماهنگی بود من انجما میدادم و هم  وسایل پذیرایی رو براشون آماده کردم.

بگذریم از اینکه بیمارستانش بسیار بسیار تمیز بود و پرسنل خوبی داشت و به همون اندازه هم هزینه هاش بالای و بین دوست و آشنا معروفه به هتل رضوی.

بگذریم از اینکه مخارج رو بیمه تکمیلی قبول کرد و یک سوم از هزینه ها رو ما پرداخت کردیم.

شب یلدا ...

تولد مامان .

 مامان دقیقا 4 بعد از ظهر مرخص شد و خوشبختانه شب یلدا خونه بود.

رفتم یه کیک تولد گرفتم به شکی خونه . الهام شون میگفتن چرا هندونه یا اناز یا فیگور شب یلدایی نگرفتی و منم گفتم چون مادرا چراغ خونه ان و امشب مامان اومده خونه کیک  تولدش رو خونه گرفتم.

خییلی قشنگ شده بود. بابا هم کلییییی میوه و خوراکی و آجیل و شیرینی گرفته بود و آورد .

علیرضا به اکرم زنگ زد و گفت اگه موافقی مامان و بابام و خواهرم که میخوان بیان عیادت مامانت اونا هم بیان امشب خونه شما همه دور هم باشیم. اکرم هم موافقت کرد.

منکه تازه ساعت 6 رسیدم خونه تا یکم دور و ور رو مرتب کردم و میوه ها رو شستیم و خشک کردیم ساعت 8:30 شد و  علیرضا با خانواده ش رسیدن. و منه طفل معصوم که فقط یه صبحانه مختصر خوده بودم ، نهار نخورده و شام نخورده شروع کردم به پذیرایی از مهمانان.

بابا و مامان و من و الهام و اکرم و علیرضا و باباش و مامانش و خواهرش و دایی و زندایی و خانه .

و بگذریم از اینکه پذیرایی و آوردن و بردن  و آنهمه ظرفی که کثیف شد رو شستن و خشک کردن و جابجا کردنش رو منو الهام طفلی انجام دادیم.

خلاصه ...

دایی جان بعد از گذشت 20 روز به سوی منزل خود به اصفهان رفتند.

 اکرم و علیرضا چندروز بعد از دایی شون به سوی تهران و شروع زندگی خود رفتند.

ولی مهمان های ما تمامی ندارند...

تازه دایی جان زنگ زده میگه مه برا عید که عروسی منه پسراش هم میان با خانواده( احمد،عسل، سایا) و( مرتضی و راضیه )  !!!

حالا منم و کارم (که دیگه مرخصی ندارم چون ماه قبل به جای 2 روز 6 روز رفتم مرخصی) و خرید وسایل مونده از جهاز و هماهنگی آرایشگاه و عباس عروس و انتخاب خونه و چیدن وسایل و هماهنگی آتلیه و فیلم بردار و مهمانانی که برا عید میان و اووو خیلیه . وااای  خدایا به کدوم یکی از کارام میرسم ...

 

یک روز متفاوت

یک روز پاییزی و یه دور یکی دو ساعته در ییلاقات شاندیز و جاده ی برفی .غروب . صرف نهار . یک روز آرام ...خوب بود و خوش گذشت. اونهم زمانیکه دیگه مدتیه کاملا خودت رو فراموش کردی و برای تفریح و آرامشت وقتی نمیزاری. پس قطعا به یاد خواهد ماند ...

95/9/1

هوا سرد شده است .

زمستان نزدیک شده نشانه هایش دیده میشود...

یاد  چهار سال قبل افتادم که اولین برف درست شب یلدا بارید و ما میخواستیم واسه شب یلدا بریم خونه مامان بزرگ که ماشین باتری خالی کرده بود و هرکاریش کردم روشن نشد و با آژانس رفتیم. امسال اولین دونه های برف در اولین روز از آخرین ماه پاییز داره میاد.

پالتو و شال گرم پوشیدم و لیوان کوچیک چاییمو بین دوتا دستام گرفتم و از پنجره شرکت خیابان رو نگاه میکنم.روی پیاده رو هیچکس حواسش به هیچی نیست و همه تند تند راه میرن تا فقط از سوز و سرما که به تن و سر شون میزنه جایی پناه بگیرن. شاخه های درختا یخ بستن و روی شمشادها یه هاله نازک برف نشسته.

زمستون جور خاصیه.رنگش نگاهش کاراش خاص ان.زمستون با لباس گرم خیلی دوس داشتنیه.

ولی گاهی واقعا دل آدم رو به درد میاره .

وقتی دستفروش ها رو میبینی که از شدت سرما خمه دستاشون باز نمیشه، کارگرای زحمتکش شهرداری رو میبینی که شب و روز توی اون سوز و سرما بدون هیچ وسیله گرمایشی بیرون مشغول کارن . افسرای راهنمایی رانندگی رو میبینی که مجبورن صاف وایستن و به خودشون بقبولونن که هوا سرد نیست . وقتی سربازا رو میبینی که چقد سخته براشون صبحگاه بیدار شن و خیییلی های دیگه که وقتی عمیق بهشون نگاه وفکر میکنی از زمستون ناراحت میشی.

من خودم خیلی هوای زمستون رو خیلی دوس داشتم. وقتی لباس گرم تنم میکردم و ازداخل ماشین گرم توی خیابون رو نگاه میکردم... وقتی دونه های برف که از آسمون به زمین میومدن و رقصشونو توی هوا میدیدم. وقتی کنار بخاری وامیستادم وقتی میخوابیدم پتو رو میکشیدم تا زیر چانه م و از گرما لذت میبردم یا وقتی برا نیم ساعت میرفتم برف بازی و زودی میومدم خونه و با آب میوه و سوپ گرم از همه چی لذت می بردم...

اما حالا نظرم عوض شده . دو ساله که دیگه زستون رو دوس ندارم. چون زمان بیشتری رو بیرون از خونه بودم و به اطرافم دقت کردم. عذاب کشیدن مردم بیگناه رو از سرما و نداشتن لباس گرم و حتی سوخت برا گرم شدن رو دوس ندارم... چون یخ زدن بی خانمان ها و زاغه نشین ها رو دوس ندارم... مریض شدن آدمای ضیف و نداشتن غذا و دارو برای درمانشون رو دوس ندارم .

کاش میشد آدما هم سه ماه زمستون میرفتن توی یه غار و همه ی همه به خواب زمستونی میرفتن و بهار بیدار میشدن ...

سفر یهویی

بهههله ...

یهویی تصمیم گرفتیم دوتایی بریم مسافرت . اونم کجا ؟! بانه !!!

البته یکی دو ماهی میشه که در مورد مقصد سفر به تفاهم و قطعیت رسیدیم اما زمان رفتنمون مشخص نبود.

تا اینکه یهو ساعت 4 بعد از ظهر زنگ زد و گفت اگه موافقی همین فردا مرخصی بگیریم و پسفردا بریم بانه.

منم که پایه در حد تیم ملی ! قبول کردم.

فرداش که میشد دوشنبه هفته قبل رفتم پیش رئیسمون و گفتم حاج آقا من یه چند روزی مرخصی میخوام .گفت چند روز ؟ گفتم از سه شنبه تا شنبه.یکشنبه هم دوباره برمیگردم.رئیس با مشورت با مدیر داخلی قبول کرد و مرخصی منکه اوکی شد.

زنگ زدم گفتم از طرف من حله توهم برو مرخصیتو بگیر همین فردا صبح زود حرکت کنیم.

یه نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت منم مرخصیم ردیف شد. بعد از ظهرش از شرکت بدو بدو رفتم خونه با کمک الهام وسایل سفر رو بستم و اونم ماشین رو برد یه سرویس کرد و به چکاب و شب اومد . صبح زود راه افتادیم .

نهار گرگان خوردیم هر پمپ بزنین نیم ساعتی استراحت کردیم و حدود ساعت 10 شب رسیدیم امام زاده هاشم نزدیک تهران.

شب رو اونجا خوابیدیم صب راه افتادیم و نهار ظهر هم دوباره یک ساعتی استراحت کردیم و حدود 7 شب رسیدیم بانه.

گفت ماشین یه خورده ضعیف شده تا رفتیم یه تعمیرگاه پیدا کردیم مکانیکه یه دیاگ زد و چند دوری دور زد و  گفت نه هیچ مشکلی نداره ولی خودش میگفت من خودم میفهمم ماشین یه چیزیش هست .

خلاصه اومدیم بازارش ک ساعت شد 8:30 خواستیم بریم مرکز خرید ها دیدیم اوه همه جا تعطیله ! کلا خاموش !

رفتیم یه سوئیت گرفتیم و شام و استراحت تا فردا صبح ساعت 8:30 .

صبح رفتیم مرکز خرید ها و یه پنج میلیونی خرج کردیم و برگشتیم یه نهاری خوردیم و راه افتادیم .

شام هم یه کباب مشتی بینهایت خوشمزه و خوشپخت خوردیم و استراحت کردیم .راه برگشت از مسیر سمنان اومدیم.

خداروشکر اصلا به بارندگی نخوردیم و همه چی خیلی خوب و عالی بود.

خخخ فقط برا هیچکی هیچی سوغاتی نگرفتیم و همه گلایه میکردن و میگفتن نامردای خسیس ...

ولی خب نمیشد برا یکی بگیریم برا بکی نگیریم. اگه قرار بود سوقات بگیریم باید برا همه بدون استثنا میگرفتیم .پس خیال خودمونو راحت کردیم و هیچی نگرفتیم.

درکل خوب بود بد نبود... خداروشکر ...

شرکت  ف.ه.ن.م

من و محل کار جدیدم ... شرکت ...

چون خییلی مشخص و تابلو ی توی مشهد نمیتونم بگم .خخخخ

درکل جای خوبیه .

شرایط کاری هم خوبه خداروشکر.

 

عروسی یا ...

تولدم هم گذشت .

البته بخیر گذشت.

و برخلاف تصورم عمل کرد و خیلی حالمو خوب کرد.الان حس میکنم که قلبا دوسش دارم.

ولی انگار خوشی به ما نیومده...

یه مجلس دعوت شدیم.

عروسی پسر خاله ش. همون خاله ای که حسابی منو با کاراش چزونده بود و به قول اینا مثلا طرفداری اینا رو کرده بود و با کارا و حرفاش حاله منو بد کرده بود.

اینا ک میگن خیلی مدیونشن و در حقشون خیلی خوبی کرده ولی من ازش ناراحتم برای همین لج کردم و گفتم ک مجلس این آدم من پامو نمیزارم.

بخاطر همین مجلس برای اولین بار با علی بحثم شد . از توجیه هاش بدم اومد . مخصوصا ک فهمیدم خواستگار دخترکوچیکه ی همین خاله هه بوده و نشده ک ازدواج کنن. و بدترش این بود که گفت مامانم شون خیلی اسرار میکنن ک بیا بریم.

بعد از کلی حرف زدن ک متقاعد هم نشدم من گفتم ک نمیام و تمام.

فرداش مامانش زنگ زد و گفت بهتره بیای و منم گفتم معلوم نیس.

بعدازظهرش ک فاطمه زنگ زد و گفت بیا بریم و خوش میگذره و این حرفا بهش گفتم من دوس ندارم بیام و نمیتونم بیام. گفت بعنوان شروع بیا و در مجالس فامیلای شوهرت حضور داشته باش. گفت این آدم خیلی به ما لطف کرده و ما مدیونشیم. گفت داری فرق بین میزاری که نمیای.

خیلی بهش بر خورد. جوری که حتی لحن صداش عوض شد و بطور کاملا خشک و خشن گفت پس انتظار هم نداشته باش که علی آقا بعضی از مجالس شما رو بیاد.

تو دلم گفتم شما بهش مدیونین برین چکار به من دارین . این خیلی بده ک آدم برای یکی دیگه تصمصم بگیره و بهش تحمیل کنه ک کجا بیاد و کجا نیاد. این خیلی بده که دخالت کنه و بگه پس علی تو هم فلان مجلس اینا رو نرو.

موندم حیران.

من میخوام چطور با این خانواده یه عمر زندگی کنم ؟؟!

دیشب اونقد گریه کردم ک صورتم کلا پف کرده . ولی اینم بگم که علی مجلس نیومد.